🎙️سخنان آقای بهرام عظیمی(غلامرضا) نویسنده داستان «غلامرضـــا» در کتاب «قرار با خورشید»؛ روایت هایی از مواجهه با امامرضا(ع) که در مراسم رونمایی از این کتاب بیان شد.
📖 ... در روزگاری که کافهای در شهر نبود ... جایی در یکی از خیابانهای تهران من دستپاچه مقابل سه دختر قرار گرفته بودم و در دلم به«ح» بد و بیراه میگفتم که من را در این موقعیت قرار داده است. دوست «ح» دو دختری را که همراهش بودند معرفی کرد و «ح» هم من را نشان داد و گفت:«معرفی میکنم، دوستم غلام!». یخ کردم. عرق سرد روی پیشانیام نشست. همان یک قطره اعتماد به نفسی هم که داشتم دود شد رفت هوا. با شرمندگی گفتم: «البته من بهرامم، بهرام صدام میکنن!» «ح» با خنده گفت: «غلامرضایی دیگه، حالا آقا غلام رضا!». شاید«ح» با همه آداب ندانی اش قصد بدی نداشت...