آزادانه و یا دزدانه
فرقی نمی کند
می آید
می رود
نه حریفی
نه رقیبی
بی لباس و با لباس
مخفی و یا آشکار
پادشاه و یا گدا
ملحد یا مومن
پیر و یا جوان
زن و یا مرد
می آید و می رود
گاهی شبیه یک گل
گاهی شبیه یه شعر زیبا
یک کتاب
یک موسیقی
شنیده و یا نشنیده
می آید و می رود
کهنه و یا تازه
زشت و یا زیبا
با نبودنش بودنش را به رخ می کشد
گاهی هم با بودنش نبودنش را
شکل عوض می کند
یه فروشنده دوره گرد
یا یه رفته گر
نه می فهمی چطور میاد و نه می فهمی چطوره میره
به هر چیزی که اطرافت نگاه می کنی انگار یه روز درون اونها بوده
همه از اون نشونی دارن
اما یه نشون غایب
نه آغازی داره و نه پایانی
بی مقدمه
پا پتی
وقت نمی گیره
مثل یه بارون بهاری
یه روز میشه حس دیدن یه دوست
یه روز میشه خاطره اون دوست
میره توی سمفونی بتهون
گوش ونگوگ رو نوازش میکنه
بوی سحر خیزیایی حافظ رو به خودش می گیره
و صدای زنگوله ها و بزغاله هایی که عصر مادرشون داره بر می گرده خونه
همه از اون میگن
در عین اینکه نمیدونن از چی می گن
نه معلوم می آفرینه و نه معلوم حاصل آفرینش
داره میسازه و یا داره ساخته میشه
کشف میشه و یا اختراع میشه
یه خواست می مونه
داشت نمیشه
یه تمنا
یه حسرت پیری
به پایان نمی رسه
پایان می رسونه
اسیر نمیشه
اسیر می کنه
وحشیه
هم میشکنه و هم میسازه
نه سکوت رو می پذیره و نه بیان رو
نه خاموش رو و نه خروش رو
دیوانه می کند
بزرگ می کند و بچه می سازد
می آید و می رود.
#امید_نادری
@PhilosophyCafe ♨️