This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسی مردگانِ بسیار داشت.
خاک را می‌کَند، خود به‌تنهایی دفن‌شان می‌کرد.
سنگ بر سنگ، خاک بر خاک.
تپه‌ای ساخت.
روی تپه
کلبه‌ی آفتابگیرش را ساخت.

بعد باریکه‌راه‌هایی شیار زد
درخت‌هایی کاشت
دقیق، با نظمی هندسی، فکورانه.
چشمانش لبخند می‌زد
تقریباً دست‌هایش نمی‌لرزید.
تپه.

عصرهای یکشنبه، مادران
کالسکه‌های کودکان‌شان را هل می‌دهند،
و کارگرانِ محله با پیراهن‌های شسته‌شده‌شان،
به آن بالا می‌روند
تا آفتاب بگیرند و کمی هوا بخورند.

به‌گاهِ غروب، زوج‎‌های جوان آن‌جا گردش می‌کنند؛
خواندنِ ستارگان را می‌آموزند.
کودکی در زیرِ درخت سازدهنی می‌زند.
لیموناد فروش، با صدای بلند، لیمونادهای گازدارش را جار می‌زند.

روی تپه همه می‌دانند
که به آسمان نزدیک‌ترند.

اما کسی نمی‌داند تپه چطوری بر پا شد،
کسی نمی‌داند در اندرونِ تپه چند نفر خفته‌اند.

تپه|یانیس ریتسوس

#انقلاب_ایران
#فقط_کف_خیابون_بدست_میاد_حقمون
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment