وَجد شراب الفت است؛ وَجد پرتو نورِ آفتابِ قدس است که از مَطلعِ اُنس بر آید، بر جان عاشقان تابد، اوقات ایشان را منّور گرداند تا از خود بیگانه شوند و با حق آشنا؛ چون بنشینند در انس اند و چون برخیزند در قُرب، چون بِگردند در یافت اند و چون بروند در صاعقهٔ توحید اند، و چون بِگریند در حس فَقر اند، و چون بخندند در مشاهده اند و چون دست زنند درصبحِ صادقِ مکاشفه اند، چون نعره زنند در خطاب اند، و چون بُگریزند در عتاب اند، چون نیست شوند در هستی اند و هست باشند. از جذبِ هویت در صرف اتحاد افتند. از اعراض و جواهر و مکان و زمان منزه شوند، به عجائب و غرائب تجلّی در افتند. نورِ تجلی مشاهده کنند، از ادراکِ ذات مجنون گردند. از خود بیگانه شوند، جانِ ایشان به لذت مشاهده مُتلذّذ.

زان مِی خوردم که روح پیمانه ی اوست
زان مست شدم که عقل دیوانه ی اوست
دودی به من آمد، آتشی در من زد
زان شمع که آفتاب پروانه ی اوست

حدیقه الحقیقه، احمد جام(ژنده پیل)، به اهتمام دکتر محمدعلی موحد

#فرهیختگان پیک آگاهی شماست

Comments

Be the first to add a comment