عشق باید خوشخویی بیاورد، نه تنگخویی. باید گشادهدستی بیاورد، نه امساک. باید شخص را آرامتر کند، نه مضطربتر. آن چیزی که بزرگان عشق میخواندند، خواه عشق الهی، خواه عشق زمینی، چنین خصایصی داشت. در عشق آسمانی هم اگر کسی مدعی عاشق بودن باشد و از عشق به خدا سخن بگوید، امّا خوشخو، آرام، و ایثارگر نباشد، مدعایی گزاف داشته است. آن حملههایی که حافظ به زاهدان زمان خود میکرد به همین دلیل بود. او خطاب به زاهدان میگفت: «عبوس زهد به وجه خمار ننشیند / غلام همت دردیکشان خوشخویم.» میگفت شما آدمهای عبوس آخر به چه مناسبت خودتان را خداپرست و خداشناس معرفی میکنید؟ اگر عشق به خدا درآید، تنگخلقی، کجحوصلگی، بدرفتاری و... رخت بر خواهد بست. نکتهی دیگر این است که اساساً عشق امری اختیاری نیست. مقدمات عشق البته میتواند اختیاری باشد، ولی خودش اختیاری نیست... به عبارت دیگر، عشق نه به اجازه و اختیار آدمی میآید و نه وقتی هم که آمد، آدمی را مختار باقی میگذارد. مهمترین هدیهای که عاشق به درگاه معشوق میبرد، اختیار اوست و چنانکه میدانیم، امور اختیاری مشمول تکلیف و حرام و حلال و حرام و واجب و مستحب واقع میشود، نه امور غیراختیاری. ما اگر از کسی بپرسیم که خواب دیدن حلال است یا حرام است، به ما خواهد خندید. چرا که آدمی به اختیار خواب نمیبیند. سعدی میگفت: «کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد / دامی نهادهای و گرفتار میکنی.» این نکته خیلی اصولی است که اوّلاً عاشق شدن توجه معشوق است به عاشق، که بیقراری را در دل او میافکند، ثانیاً کاملاً از اختیار عاشق و دایرهی تکلیف و احکام و حلال و حرام خارج است. حال با این اوصافی که برای عشق بیان کردیم، و آنهمه برکات و خیراتی که به دنبال آن میآید، آیا حق است که چنین امر پربرکتی فروکوفته شود؟ و عاشقان خوار داشته شوند یا از عاشقی خود شرمنده باشند؟ به قول حافظ: «به رغم مدعیانی که منع عشق کنند / جمال چهرهی تو حجت موجه ماست.»