یادداشتی از مژگان ایلانلو، فیلمساز و زندانی سابق:
وقتی داشتم این عکس را می گرفتم چند بار نفس عمیق کشیدم کف پایم را محکم بر زمین فشار دادم سعی کردم تمرکز کنم تا بر لرزش دستانم و رعشه ای که بر بدنم افتاده بود ،غلبه کنم اما نمی شد می لرزیدم از آنهمه حجم رنج که روبرویم نشسته بود، پدر و مادری که پسر برومندشان ،عروس زیبا و باوقار شان و نوه پانزده ساله باشکوه شان را در اوج زیبایی و موفقیت و سعادتمندی در اوج خوشبختی، ناگهان سوخته و بی چهره تحوبل گرفته بودند بدون آنکه بشود تشخیص شان داد. پیرمرد سه بار نفسش بند آمد تا توانست با بغض بلرزد و بگوید : نوه اش موفع رفتن ذوق کرد که سال بعد شانزده ساله می شود و خودش تنهایی به ایران می آید تا تعطیلات پیش پدربزرگ باشد و در ایران خوش بگذرد.. و آن سوتر مادری روی صندلی نشسته بود که در راهپیمایی سکوت در پرسش از آینکه رای من کجاست با دستبندی سبز ناگهان دست پسر نوزده ساله اش از دستش بیرون رفت و چند روز بعد جسد دست شکسته پسر جوانش را تحویلش دادند با حجم و حجومی از دروغ و تهمت و رنج و آزار، دیروز گفت که چهارده سال است آن را از دستش بیرون نیاورده آن سوتر دخترکی معذب به کنج دیوار چسبیده بود ،انگار چشم انتظار سرنوشتی بود که روی این صندلی ها برایش رقم می خورد.. با خودم فکر می کردم در سرزمین ما این صندلی های خالی تا دلتان بخواهد آدم برای نشستن دارد ، آدم هایی که تراژدی زندگیشان تحت حاکمیت استبداد از شدت و حجم اندوه ،نفس آدم را بند می اورد ،از وقاحت ظلمی که به آدم های معصوم و مظلوم این جغرافیا می شود، بر روی این صندلی های خالی تا کیلومترها می شود آدم نشاند و داستان ظلمی که بر آنها رفته را شنید.. با ظالم سخن ندارم که دیگر تبدیل به " شر " مطلق شده است و حکایت و تکلیفش معلوم و معدوم . به آنهایی فکر می کنم که هنوز در تبری جستن از ظالم ، لکنت دارند و لنگ می زنند.. ما چگونه آدم هایی شدیم ...وقتی خود را در آیینه می بینیم؟!!!
دیدار با خانواده جانباختگان
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing