👨🎓 مشاور رهبر - ۲
☮...........راننده باز هم عذرخواهی کرد و اجازه خواست که برای باز کردن قفل، پیش آن رفیقش برویم و گفت زیاد طول نمیکشد.
من هم از سر ناچاری رضایت دادم. هرچند به این جریان کمی مشکوک شده بودم، اما ادب راننده، کمی آرامم میکرد.
راننده در بزرگراه رسالت به سمت غرب میراند. مقدار زیادی از مقصد خود دور شده بودیم و دیگر شستم خبردار شد که در چنگ ماموران امنیتی هستم. در این فاصله، مخفیانه همهی اطلاعات محرمانه را از گوشی همراه خود پاک کردم؛ ضمن آنکه به راننده غر میزدم که چرا تعمیرگاه نزدیکتری را انتخاب نکرده است.
بعد از چند دقیقه نرسیده به متروی مصلی، راننده برای ورود به سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی به سمت راست پیچید.
موقع ورود عبارتی را به نگهبانی گفت که مطمئنا اسم رمز ورود بود.
به راننده گفتم: این بود تعمیرگاه رفیقت که میگفتی؟ با شرمندگی گفت: میبخشید که مامورم و معذور، ولی مطمئن باشید که هیچ مشکلی برای شما پیش نمیاد. گفتم اولا میدونی من کیام و منو کجا میخواهی ببری، ثانیا این کلمهی مامورم هم از اون کلمات تهوعآور است. این مامور بودن، یعنی مزدور بودن؛ آخه آدم توانایی مثل تو، چرا باید مزدور کسی باشه؟
گفت: مطابق نشانیهایی که به من دادند، شما ایمان علیپور هستی، ماموریت من هم بدون آزار و اذیت شما و تحویلتان به یک شخصیت مهم، به پایان خواهد رسید.
پس از عبور از چند خیابان، جلوی در بستهای متوقف شد. پس از چند لحظه در باز شد و ما وارد محوطهای پارکینگ مانند شدیم. در، پشت سر ما بسته شد و راننده به سمت طبقهی پایین حرکت کرد. تا اینجا جهات جغرافیایی را در نظر داشتم و میدانستم به کدام جهت حرکت میکنیم. وقتی که داخل فضای سرپوشیده شدیم هم سعی کردم جهت را حفظ کنم و در نظر داشته باشم.
در ادامهی صحبتهاش گفت: آخه زندگی خیلی سخت شده. آدم بخاطر یه لقمه نون باید سرشو پیش هر کس و ناکسی خم کنه.
همانطور که بطرف پایین میرفتیم، دیدم که داریم وارد تونلی میشیم و به سمت جنوب میرویم.
در جواب گفتم: سختی زندگی یه بهانه و توجیه است برای بسیاری از مردم ما که دست به هرکاری، حتی کارهای خلاف و دون شأن انسانیت، بزنند. کسی که عزت نفس داشته باشد، ولو اینکه هیچ کار و حرفهای بلد نباشد و هیچ درآمدی نداشته باشد؛ حتی اگر از گرسنگی بمیرد، تن به کارهای رذیلانه نمیدهد.
تو باید خدا را شاکر باشی که ماشینی برای امرار معاش داری، رانندگی میکنی و میتوانی لقمهای نان در بیاوری؛ حیف نیست که بقول خودت، جلوی هر کس و ناکسی سرخم کنی و مزدور این و آن باشی.
من حرف میزدم و کلفت بارش میکردم و او ساکت گوش میکرد.
یکبار در میان حرفهام گفت شما مهمان عزیزی هستی و من خود را در مقامی نمیبینم که جواب دهم.
همینطور حدود ۱۵ دقیقه در تونل رفتیم تا به یک خروجی سربالایی رسیدیم، در حالی که تونل ادامه داشت.
راننده به سمت راست پیچید و پس از گذشتن از سربالایی، به پشت دری رسید که کمی قبل باز شده بود. پس از بیرون رفتن از تونل وارد محوطه سرسبز و پر درختی شدیم و پس از چند لحظه ماشین جلوی ساختمانی توقف کرد.
راننده پیاده شد و با ادب و احترام درب سمت مرا باز کرده و گفت بفرمایید، تشریف بیاورید. کمربندی را که ساعتی پیش قفل شده به راحتی باز کرده و پیاده شدم. او مرا به طرف ساختمان هدایت کرد.
داخل ساختمان بسیار مجلل و اشرافی بود. به مبلی اشاره کرد و به من گفت بفرمایید بنشینید تا میزبانتان بیایند.
چند لحظه بعد، مردی خوشتیپ و میانسال وارد شده و با خوشرویی گفت: خیلی خوش اومدین آقای علیپور. من نوذر هستم. امیدوارم که در طول مسیر اذیت نشده باشید.
ضمن اینکه از این برخوردها بسیار متعجب شده بودم، با خود فکر میکردم؛ اینها یقیناً مامور امنیتی نیستند، که در این صورت، رفتارشان باید غیر از این میبود.
نوذر ادامه داد: ما هویت کامل شما را میدانیم ولیکن اجازه دهید شما را با همان اسم و فامیلی مستعار بنامیم.
با تحکم پرسیدم: اینجا کجاست؟ مرا برای چه به اینجا آوردهاید؟ از جان من چه میخواهید؟
آذر ۱۴۰۰
ادامه دارد.....