و گفت سی سال است تا استغفار همی کنم از یک شکر که کردم.
گفتند چگونه بود؟
گفت آتش اندر بغداد افتاد کسی مرا خبر آورد که دکان تو نسوخت گفتم الحمدللّه و سی سال است تا پشیمانی همی خورم تا چرا خویشتن را از دیگران بهتر خواستم.
رساله قشیریه
سعدی هم از این حکایت میگوید
جهاندیدهای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار
اگر چه سرایت بود بر کنار؟
به جز سنگدل ناکُنَد معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون میخورد؟
چو بیند که درویش خون میخورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که میپیچد از غصه رنجوروار
همینت بسندهست اگر بشنوی
که گر خار کاری سمن ندروی!
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing