صبح که شرفیاب می شدم نخست وزیر را در کاخ سفید دیدم. بدون اجازۀ شرفیابی آمده بود. یعنی {هرمز}قریب رئیس تشریفات که خود فراماسون و به قول معروف اهل بخیه و هم مسلک معنوی نخست وزیر است، گفته بود بیاید، شرفیاب می کنم. من هم طبق معمول همه روزه برای شرفیابی رفتم. قریب طبق معمول که اول صبح شرفیاب می شود، چند دقیقه برنامه های شاهنشاه را تقدیم می کند، قبل از ما شرفیاب شد و بعد با سبیل آویزان آمد که فرموده اند وزیر دربار شرفیاب شود. نخست وزیر خیلی درهم شد. من که شرفیاب شدم جریان را عرض کردم. شاهنشاه خیلی خندیدند. عرض کردم: اجازه فرمایند عرایضم را کوتاه کنم که نخست وزیر سکته نکند. فرمودند: عیبی ندارد.
کارهای جاری را عرض کردم. فرمودند: با وسیله ای که داریم به نیکسون اطلاع بده که موضوع تانکهای اردن فوریت دارد. باید به ملک حسین جواب بدهیم. اگر وسائل را شما به من بدهید و به علاوه اجازه بدهید که در کارخانۀ تعمیر تانک ما در مسجد سلیمان تانکهای اردن را تعمیر بکنیم. کار آن کارخانه را ما ۳ شیفت می کنیم که کار این بیچاره انجام شده باشد ـ چون قرار بین این دو کشور این است [که] تانک کشور سوم را، طبق قوانین آمریکا، نمی توانیم تعمیر بکنیم.
بعد هم فرمودند: همۀ مراکشی ها می گویند مگر شاه ایران به ملک حسن پادشاه آن جا بتواند کمکی بکند. وزیر دربار او هم که آمده بود، همین را می گفت. ولی باز هم نامه ای دائر بر تقاضای خود پادشاه به من نداد. بنابراین من نمی دانم چه بکنم. این را هم نیکسون بداند... در حدود نیم ساعت شرفیابی طول کشید. مرخص شدم. وقتی بیرون آمدم نخست وزیر از عصبانیت نمی توانست حرف بزند. تعجب میکنم این شخص چرا این قدر حسود و [عقده ای] complexé است
.

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 355
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #دکتر_عالیخانی
#سه_شنبه & 1351/7/11 #یازدهم_مهر

Comments

Be the first to add a comment