☝️☝️نیچه سرچشمه انحطاط اروپا را در باورهای مسیحی می دانست. او منتقد دوگانه انگاری بین روح و جسم است و برخلاف مسیحیت که تن و دنیا را تحقیر می کند، به نوعی رشد توامان روح و جسم روی می کند. رویکردی که حافظ شیرازی هم در مقابل زاهدان و اهل تصوف زمانه اش داشت. مسیحیت یک بهشت رویایی در مقابل واقعیت و زندگی می سازد. از واقعیت زمین به رویای آسمان پناه می برد. با غرایز طبیعی می جنگد و به زندگی، "نه" می گوید. نیچه اما بدن انگار است. نمی گوید ما بدن داریم، بلکه می گوید ما بدن هستیم. فلسفه او بنیادی فیزیولوژیک و بیولوژیک (ویتالیستی) دارد.
ارزیابی: ایده های نیچه تا زمانی که در حوزه رشد و توسعه فردی باشد، انگیزاننده و مثبت است اما به محض آن که رنگ و روی سیاسی و حکومتی بگیرد به نازیسم و فاشیسم می انجامد و ابرانسان او هم می شود هیتلر و موسولینی که اراده معطوف به قدرت شان نه صرف خودسازی، که صرف تحمیل اراده به کشورشان و بلکه تمام دنیا می شد. جایگزین کردن حق با قدرت، به داروینیسم اجتماعی می انجامد که حق را به قدرت می دهد و تنازع بقا را جامعه بشری هم سرایت می دهد. غافل از اینکه در عالم بشری، اصلح بودن با معیار عقلانیت و خردجمعی تعریف می شود نه زور بیشتر.
نیچه از ایده داروینی فرگشت، به خوبی برای نقد حقیقت و اخلاق استفاده می کند اما همین عقلانیت و اخلاق فرگشتی به شکل نسبی و غیرنابش هم راهگشاست و جامعه بشری را تا به اینجا رسانده است و لزومی ندارد مانند نیچه از عدم اطلاق اخلاق و حقیقت، به نقد دموکراسی و نفی همین حقیقت برسیم که حاصل همین فرگشت با معیارهای بشری(آزمایش و خطا)ست. این اختلاط حوزه ها، در مورد عرفان و دین و اخلاق نیز به نتایج مشابهی می انجامد. دین و عرفان نیز باید صرف رشد و توسعه فرد شوند نه سیاست. منبع: فوتوریسم، فرهنگ عاطفی، نشر نقد فرهنگ 9 مهر 1405