صبح شرفیاب شدم... عرض کردم به نظر میرسد جنگ به نفع اسرائیلیها برگشته و پلهای مصریها را روی کانال سوئز بریده اند. فرمودند: هنوز که خبر رسمی داده نشده ولی مسلم است که بالاخره اسرائیلیها شکست نمی خورند. مدتی بحث شد که چرا سادات حالا جنگ را شروع کرد. یک دلیل هم شاید این باشد که تحت فشار افسران بوده است. اگر شکست بخورد میگوید دیدید که شما هیچ گوزی نبودید، اما در این صورت وضع خودش چه می شود؟ یا پیشدستی کرده که اگر جنگ نفت شروع بشود، باز هم سادات سخنگوی اعراب باشد. به هر حال آمریکا هم نمی گذارد #اسرائیل به این آسانیها شکست بخورد، چون یک لولو خورخوره بالای سر اعراب لازم دارد. بعد باز راجع به برنامۀ #بی_بی_سی و بدگویی انگلیسها صحبت شد. شاهنشاه را خیلی نگران] دیدم تعجب است، تازه اگر دشمنی هم می کردند این قدر فکر نداشت. عرض کردم باکی نیست. فرمودند: البته باکی نیست ولی این پدر سوخته ها که اخیراً این قدر راه آمده بودند، چه طور یک دفعه برگشتند؟ به هر صورت دیگر اعتنای سگ به آنها نکنید...
بعد از ظهر ... برنامۀ پانورامای بی بی سی
#انگلیس را که باعث این همه صحبت شده است، رفتم در عمارت تلویزیون ایران تماشا کردم و یادداشتهایی برداشتم که فردا به عرض برسانم. شب منزل کار کردم. حالا نصف شب است این کسالت اخیر خیلی مرا خسته و فرسوده کرده است. امروز آن دختر خانم ایرانی که گاهی ملاقات می کنم به من تلفن می کرد که چرا تو را نمی بینم؟ بلکه سرت جای دیگر گرفتار شده [است]. گفتم درد پیری است!

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 3 & صفحۀ 175
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
دوشنبه & 1352/7/16
#شانزدهم_مهر

Comments

Be the first to add a comment