صبح شرفیاب شدم. بیشتر کارهای جاری را عرض کردم، به اضافۀ مذاکراتی که با والاحضرت شاهدخت شهناز کرده بودم و بالاخره ایشان قبول کردند که همان طور که ارادۀ شاهنشاه است فعلاً به ژنو بروند و عروسی هم نکنند. عرض کردم: امر مبارک را ابلاغ کردم و قبول فرمودند. (میخواستم از خاطر شاه زنگ کدورت از دختر تا اندازه ای زدوده شود). بعد تعریف کردم که مذاکراتی هم برای دو ساعت داشتیم. فرمودند: وقتی امر مرا ابلاغ میکنی، دیگر مذاکرات بیجاست. نتوانستم عرض کنم اگر مذاکرات نبود امر مبارک اجرا نمی شد و به افتضاح می کشید، چون قبلاً به منظور ملایم شدن شاهنشاه عرض کرده بودم، امر مبارک را فوری اطاعت کردند. به هر حال لازمۀ صداقت و خدمتگزاری من این است که کارها را به انجام برسانم، نه آن که خدمات خودم را به رخ بکشم.
حافظ وظيفۀ تو دعا گفتن است و بس
در فکر آن مباش که نشنید یا شنید
اردشیر زاهدی وزیر خارجه برای فردا شب دعوتی به شام از شاهنشاه و پادشاه سابق آلبانی کرده بود. عرض کردم مصادف با شب وفات حضرت علی است، شگون ندارد. به علاوه با این همه سرباز و درجه دار متعصب نادان کار خطرناکی است. فرمودند: درست میگویی، بگو شب مهمانی را تغییر بدهد. به اردشیر گفتم. خیلی ناراحت شد.
شام پیش والاحضرت شاهدخت فاطمه بودیم. شاهنشاه باز هم از مقالۀ فینانشال تایمز ناراحت بودند، در عین حال می فرمودند چه اهمیتی دارد؟ عرض کردم اگر اهمیتی ندارد چرا این قدر صحبتش را می فرمایید؟ دیگر چیزی نفرمودند. بد کردم عرض کردم، چون نخست وزیر هم حضور داشت
...

📚#خاطرات_اسدالله_علم
🖌#امیر_اسدالله_علم
جلد 5 & صفحۀ 309 و 310
تهران، کتاب سرا
ویرایش از #علینقی_عالیخانی
یکشنبه & 1348/9/9
#نهم_آذر

Comments

Be the first to add a comment