🔻 تمام معجزاتِ انبیاء الهی، برای شکستنِ توجهِ صرف به حیاتِ ظاهری و دنیاییِ انسان است؛ برای عبور از توقفِ انسان بر نظامِ ظاهر است، تا همه مردم را بکشانند به سیر در مراتبِ بالاترِ حقیقتِ وجودشان. معجزه ابراهیم خلیل (علیه السلام) سرد شدن آتش است، یک چیزی نشان میدهد که تخطئه نظام ظاهر است. مگر میشود آتش نسوزاند؟ اما خدای سبحان حجتش را اینگونه قرار میدهد.
معجزه عیسی روح الله زنده شدن مرده است که نشان بدهد حقیقت انسان چه قدرتی دارد. مظهریت اسم محیی را دارد. یعنی عیسی (علیه السلام) مظهریت اسم محیی را به نحوی نشان داد، و ابراهیم (علیه السلام) نیز در احیاء پرندگان به نحوی نشان داد. یعنی «مَنِ الهیِ انسان» خلیفه الهی در ظهور اسم «مُحیئ» است و قدرت احیاء دارد. تعبیری هم که قبلا کردیم که هر چقدر قدرت احیاء باشد، دنبالش قدرت حکومت و ملوکیت و سطلنت و حق قانونگذاری میآید. اینها نتیجه قدرت بر احیاء است.
اینکه حضرت ابراهیم (علیه السلام) در مقابل نمرود احتجاج کرد که «رَبِّيَ الَّذي يُحيي وَ يُميت»، یعنی تنها آن حقیقتی که حیات و ممات در اختیار اوست، او قانونگذار است. حق حاکمیت تشریعی بر حیات و ممات و قانونگذاری تشریعی بر حیاتِ انسانی ، تنها برای خدا و رسولان و اولیاء منصوب اوست، که در تکوینِ هستی حیات و ممات بدست اوست. ولذا انبیاء به اذن الله محیی و ممیت بودند، ظهور قدرت تکوینی الهی بر حیات و ممات بودند، و باذن الله قانونگذار بودند. پس تمام حیثیت انبیاء الهی، برای نشان دادن «مَنِ الهی» بوده است.
🔻 هر قطعه از جریانِ حق، برای معرفیِ «ذاتِ انسان» در این مسیر است. نقطه ثقلِ حرکتِ انبیاء و اوصیاء الهی در شناساندن ذات و أنا و مَن در انسان است، که بگویند همهی شرافتِ انسان به کشف کردنِ آن هویتِ تعلّقی و یافتنِ آن ذاتِ عین فقرش به خداست، و نیازش به خدا هم در تمامِ وجوه و اسماء الهیست، ارتباطش با خدا به تمامِ مراتبِ تمامِ اسماءالله است.
🔻 نقش انبیاء در تبیین «ذات انسان» یک نقش حساس و اساسی است، که معرفیِ حقیقتِ این ذات است، تا تمام عواطف و احساساتش، دوستی و ها محبت هایش، دشمنی ها و بغض هایش همه بر این اساس شکل بگیرد. از طرفی «حبّ ذات» موجب حرکت با «فطرتِ شوق به کمال» و «محبت به خوبیها» است، و از طرفی «دفاع از ذات» نیز موجب حرکت با «فطرتِ فرار از نقص» و «نفرت از بدیها» است، که انسان اگر ذاتش را شناخت، دفاع میکند از هر چیزی که میخواهد به او آسیب بزند. یعنی بغض نسبت به ناملایمات ذات و هر چیزی که مانع بر سر راهش است. پس جنگ ها در نظام الهی بر اساس مقابله با آن چیزی است که در مقابل این «ذاتِ حقیقی» و «خود عالی» و «مَنِ الهی» قرار میگیرد. «مَنِ عالی» آن انسانی بود که از دنیا تا آخرت کشیده شده بود، و «مَنِ سافل» آن انسان رها شده در دنیا بود.
🔻 «ذات حقیقیِ انسان» همان حقیقتی که از ابتدای این بحث «انسان شناسی قرآنی» تا الان ترسیم کرده ایم؛ «ذات انسان» آن حقیقتی است که «نَفَختُ فيهِ مِن رُوحی» است. آن حقیقتی است که خلیفة الله است. آن حقیقتی است که «في أَحسَنِ تَقويم» خلق شده است .آن حقیقتی است که سجده ملائکه بر او واقع شده است. اگر این حقیقت آشکار بشود، عظیم ترین تعریفی که از انسان میشود، شکل میگیرد.
تعریف عظیمِ «ذاتِ انسان»، «ذاتِ عین ربط به خداست». در عین همه عظمتی که خلیفة الله دارد، علم به اسماء دارد ، نفخت فیه من روحی دارد، عین ربط است. همه شرافتش به عین ربط بودنش است. منتها عین ربط بودنی است که محض فقر است. همه موجودات فقرشان هم فی الجمله است، نه اینکه فقرشان ذاتی نیست. یعنی نیازشان به خدا به لحاظ برخی از اسماء الهی است. ولی انسان نیازش به خدا به لحاظ تمامِ اسماء الهی و اسم اعظم است. و چون نیازش به خدا به لحاظ همه اسماء الهی است، همه هستی میشود ظهور انسان. انبیاء آمدند این را به انسان بشناسانند که خودت را ارزان نفروش.
🔻 در روایت دارد که بهشت ثمن بدن های شماست (اِنَّ أَبدانَکُم لَیسَ لَها ثَمَنٌ اِلّا الجَنَّةَ، فَلا تَبیعوها بِغَیرِها)، بدن نازلهی روح است. اما میگوید بهشت تازه ثمن بدن های شماست. خودتان را ارزان نفروشید. یعنی ثمن حقیقتِ روح انسان که بدن نازله اش است، فوق بهشت است. بهشت هم یک مرتبه از هستی است که در مقابل انسان ساجد است، یعنی در خدمت انسان است. لذا در بهشت «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فيها» است، در خدمتِ انسان است. اکنون فاصله این انسان با انسان اومانیسم معلوم میشود. انسانی که حداکثرش سروری بر یک سری موجودات مادی است، آن هم نه سروری به تسخیر، بلکه سروری به قدرت زور. اما این تعریف قرآنی از «ذاتِ انسان» سَروَری بر همه هستی و همه ما سوی الله است. بهشت که زیباترین و بهترین مراتب عالم است، ثمنِ این بدن اوست. 👇👇👇