آقا مجتبی ، نقاشی عجیب یک انسان بود
✍باید روزی بروم و عکس های قدیمی شهر را نگاه کنم. ببینم مجتبی ، توکل ، بچه های جنگ ، بچه هایی که انقلاب کردند ، در کدام کوچه ها بزرگ شده اند. مجتبی رفته است . اگر حالا شهید توکل را سپهبد می نامند ، او تمام درجات را بعد از تحصیلش از دوشش کند . مهندس نخبه دانشکاه جندی شاپور که اول انقلاب گفتند بیا معاون استاندار شو و او رفت کتابفروشی الفتح را دور میدان سعدی ( شهدا) افتتاح کرد. یک آدم مومن انقلابی که از نفسانیت تهی بود.
توکل گُرد و پهلوان بود. با پوکه های توپ هالتر می زد. آقا مجتبی از او بزرگتر بود. مهندس بود. هم کلاس علی شمخانی بود . دلش گرفته بود از دنیا. بعد ها که نقاشی هایش را دیدیدم ؛ فهمیدیم که دنیایش بسیار پیچیده تر از ماست. در ابن عکس کنار یک مینیاتور که کشیده ایستاده است.
خانه قدیمی ما محل خواهر زاده ها بود. پدر آنها را دوست داشت. همه انقلابی بودند همه جنگ رفتند. از توکل تا اسماعیل سپهوند تا قدرت .
حالا آن نسل دارد تمام می شود. چه کسی باور می کند کسی در اوج تمنای دنیا ، اعراض کند. کتاب بفروشد و شروع از استانداری را به کفش کهنه اش ندهد.
مجتبی یکی از آدمهای نخبه شهر من هم بود. نسلی که خیلی زود فهمید که بهای عرضه خود به دنیا ، جان الهی خویش است. رها کرد. گوشه اش را نفروخت. شاید تمام مدت نقاشی توکل برادر کوچکترش را کشید از قبل شهادت حتی نامی نمی برد. تنها اسم بچه اش را توکل گذاشت. بعد با خود گفت که اینهم خودخواهی و سو استفاده از شهید است و حمزه صدایش کرد.
مجتبی یک روح نا آرام سکوت کرده بود. پدرم به اقای عادلی گفته بود ، مجتبی یک دانشمند ولی حساس است. زنی مهربان می خواهد. زنش طیبه دختر حاج عادلی ، دختری خندان و مهربان بود. در تمام مدت کنار طیبه بود. چه می دانم چگونه بوده کنازش. فقط دنیا برایش کوچک بود.
مجتبی رفت و خاطراتش ماند. نمی دانم از نقاشی هایش چه مانده نقشش مانده در ذهنم. با آن انگشتان حساس و چشم های باهوش محجوب. دختر نازنین اش را فرستاده بود کانون نویسندگان به پیش ام که نویسنده شود. شاعر بود . نمیدانم واقف بوده که برای چنین پدری شعر بگوید؟ مرد غریب شهر آشنا...مجتبی .. انسان عجیب روزگار ما .به توکل رسیدی. آرام باش...دیگر دنیا غمی ندارد.
روحت شاد...۶ فروردین ۱۴۰۰
https://t.me/arshivefarhikhtegan/508علی صارمیان
#فرهیختگان، ندای آگاهی