روزی اندوه به روستای ما آمد
گفتیم رهگذر است اما ماند

گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و می رود باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم: مهمان بد قدمیست دو سه روز دیگر می رود و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان

اکنون اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد. تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دل ها انبار کرد.

پیران ده هنوز به یاد دارند :

روزی که اندوه آمد
"نادانی" نگهبان دروازه روستا بود

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment