«شهر خالی نیست»
دست بادی، گرچه جام جان، تهی کرد از شراب پاک اطمینان
- تا سلامت مانده جام جان -
باز هم لبریز باید شد
ابرهای تازه را با ابرهای کهنه باید بست
بعد باران خواست
از زمین، آنگاه چشم مخملی از سبزه یا آیینهای از چشمه ساری داشت
تا توان از سینهی خار بیابان، شیر خشت عافیت دوشید
از سر دیوار باغی، برگ بیدی چید
یا گل خطمی، به دامن ریخت
باز باید دست را با دستهای دیگران پیوست
تا غروب کوچه، بازی کرد
با کبوترها، پیام از آسمان آورد
طاق ایوان را پناه بیپناهی پرستو ساخت
باز هم لبخند باید شد
گرچه شهر از زهرخند دشمنی، تلخ است
شهد باید شد،
گوارا شد
دوست را باید میان خیل دشمن، یافت
همنفس، همراه باید شد
با هزاران مشعل از چنگال شب باید رهایی جست
شهر خالی نیست
گوش باش! ... آواز میآید از آن خانه
همزبانی، همدلی را میسراید
گوش باش! ...
«محمد زهری»
@designmanufacturing