کتاب «مرگ کسب و کار من است»! اثر روبر مرل و با برگردان احمد شاملو؛ با این جمله آغاز می‌شود:

جز به قربانیانِ آن کسان که
مرگ از برای‌شان کسب و کاری به حساب می‌آید
این کتاب را به که، اهدا می‌توانم کرد؟

شخصیت اصلی کتاب ردولف لانگ است که داستان زندگی او از دوران کودکی تا زمانی که به زندان می‌افتد، در کتاب آمد و این‌که بر سر رودلف لانگ چه آمد که به یکی از دهشتناک‌ترین انسان‌ها تبدیل شد. داستان کتاب از سال‌های جنگ جهانی اول شروع می‌شود و می‌خوانیم که لانگ بارها و بارها تلاش می‌کند تا خود را به جبهه جنگ برساند. اما هر بار که به جبهه می‌رسد او را شناسایی و به علت سن کمی که دارد به خانه بازمی‌گردانند. پدر پیرش توانایی کنترل او را ندارد و خیلی سریع از دنیا می‌رود. تلاش‌های لانگ برای افسر شدن و شرکت کردن در جنگ بالاخره به نتیجه می‌رسد و نهایتا به خدمت یک سروان درمی‌آید. سروانی که فکر می‌کند رودلف یک «آلمانی خوب» است که هر کاری به او بگویند به شکل دقیق و کامل انجام می‌دهد.

رودلف لانگ وارد ارتش می‌شود و یاد می‌گیرد که کارها را مطابق دستور انجام دهد و تحت هیچ شرایطی از زیر بار مسئولیت شانه خالی نکند. در حدی که وقتی در جبهه جنگ با کمترین شانس، مقابل دشمن قرار گرفت همچنان به جنگیدن ادامه می‌دهد و حتی اجازه هم نمی‌دهد که همرزمانش نیز از زیر بار مسئولیت فرار کنند.

بعد از جنگ جهانی اول شخصیت منظم لانگ در حکومت نازی خیلی سریع مورد توجه قرار می‌گیرد و او به زودی یاد می‌گیرد که کلیسای واقعی، شرافت، زندگی، امید و همه چیز او «آلمان» است. بنابراین برای سرافرازی آلمان باید با جان و دل تلاش کرد و دستورات مقامات بالا را به بهترین شکل انجام داد، حتی اگر این دستورات پیدا کردن راهی برای از میان بردن یهودیان باشد. چرا که مقامات بالا، هیملر و مهم‌تر از همه هیتلر، فقط خیر و صلاح آلمان را می‌خواهند.

بخش بیشتری از کتاب درباره شکل‌گیری شخصیت او و کارهایی که در اردوگاه کار اجباری آشویتس انجام داده، می‌باشد. در کتاب آمده که برای فرمانده اردوگاه آشویتس مسئله فقط یک چیز بود: چطور و از طریق چه راهی می‌شد روزانه «واحد»های بیشتری را پاک‌سازی کرد؟ بله درست است، فرانتس هوس به این فکر نمی‌کرد که او مسئول کشتار «انسان» است بلکه او فقط «وظیفه» داشت که این «واحد»ها را از میان بردارد و رضایت خاطر فرماندهان خود را جلب کند.

در مقدمه کتاب به این گفته‌ هیتلر اشاره شده که همیشه در توجیه هر جنایتی می‌گفت: «فکرش را هم نکنید آقایان. این هم جزئی از اقدامات دولت است در جهت چهار میخه کردن قدرت قانونی حکومت. وانگهی چه کسی دیده است کسی از پیروزمندان حساب پس بکشد؟» و در قسمتی از متن پشت جلد کتاب می‌خوانیم که «ویلیام شایر» درباره او در کتاب «ظهور و سقوط رایش سوم» چنین می‌نویسد:
«هوس که به سال ۱۹۴۶ در دادگاه نورنبرگ به جرم نظارت بر سر به نیست کردن دو و نیم میلیون انسان به دار آویخته شد؛ در سراسر مدت محاکمه خویش، لاف‌زنان از اعمالی که کرده بود بر خود می‌بالید!»

🔻 جملاتی از کتاب «مرگ کسب و کار من است»:

«برای من مسئله روشن است: به‌ام اعتماد کرده‌اند کاری دستم سپرده‌اند؛ و وظیفه‌ی من حکم می‌کند آن را خوب انجام بدهم. همین و بس.»

«دهکده‌ها را به آتش می‌کشیدیم، مزرعه‌ها را غارت می‌کردیم، درخت‌ها را می‌انداختیم، میان نظامی و غیرنظامی، میان زن و مرد، میان صغیر و کبیر فرق نمی‌گذاشتیم: هر که لتونیایی بود محکوم به مرگ بود. وقتی مزرعه‌یی را می‌گرفتیم و سکنه‌اش را قتل عام می‌کردیم جنازه‌ها را توی چاهی می‌ریختیم و چندتا نارنجک هم می‌انداختیم روشان. بعد، شب همه‌ی اسباب و اثاث خانه را می‌آوردیم وسط محوطه و «آتش شادی» روشن می‌کردیم و شعله بلند و روشن از روی برف سر به آسمان می‌کشید.» 

«اس.اس.ها را به سزای کم‌ترین خطایی که مرتکب می‌شدند؛ به شدت تنبیه و حتا اعدام می‌کرد؛ و من از سرنوشتی که در صورت عدم انجام کار در رأس موعد مقرر به انتظارم بود، کاملاً آگاهی داشتم. این آگاهی نیرویی مافوق بشری به من داد. بند و بساطم را بردم و همان‌جا در کارگاه مستقر شدم. به ستاد عملیاتیم لحظه‌یی استراحت نمی‌دادم. از زندانی‌ها روز و شب کار می‌کشیدم. مرگ و میر میان آن‌ها تصاعد وحشتناکی پیدا کرد، اما در کمال خوشبختی این مسئله کم‌ترین محذوری برای ما پیش نیاورد؛ چون که محموله‌های جدید خود به خود جاهای خالی را پر می‌کرد.»

📕 مرگ کسب و کار من است
🖌روبر مرل
برگردان: احمد شاملو

#انقلاب_ایران
@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment