🔴شاید یکی از خاموش‌ترین اما ژرف‌ترین دگرگونی‌های جهان جدید، نه در سیاست روی داده است، نه در علم و نه در فناوری؛ بل‌که در نسبت ما با فُرم‌های اندیشیدن اتفاق افتاده است.
هر تمدنی، پیش از آن‌که مجموعه‌ای از باورها باشد، رشته‌ای از فُرم‌هایی است که در آن‌ها حقیقت امکان ظهور پیدا می‌کند. تمدن یونانی، دیالوگ را آفرید؛ نه فقط به‌عنوان شیوه‌ای برای سخن گفتن، بلکه به‌مثابه‌ی فُرمی از حقیقت. قرون وسطی، تفسیر را به عالی‌ترین مرتبه رساند؛ زیرا جهان را متنی می‌دید که باید پیوسته خوانده شود. رنسانس، جُستار را ابداع کرد؛ یعنی شجاعت اندیشیدن بدون پناه بردن به قطعیت و اقتدار. جهان مدرن نیز، هنگامی که دیگر هیچ سیستم فلسفی نمی‌توانست تمامی پیچیدگی تجربه انسانی را در خود جای دهد، رمان را به یکی از بزرگ‌ترین ابزارهای شناخت انسان بدل ساخت.
از این منظر، تاریخ ادبیات و تاریخ فلسفه دو رشته‌ی مستقل نیستند؛ دو روایت از یک ماجرا هستند: ماجرای کوشش انسان برای یافتن زبانی که در آن بتواند حقیقت را تاب بیاورد.
کمتر اتفاق افتاده است که لحظه‌ای بزرگ در تاریخ اندیشه، تنها در آثار فیلسوفان رخ داده باشد. همان اندازه که افلاطون، آگوستین، مونتنی، کانت، نیچه و آرنت جهان ما را ساخته‌اند، سروانتس، شکسپیر، داستایفسکی، پروست، موزیل، بروخ، بورخس، کوندرا و زبالد نیز در ساختن آن سهم داشته‌اند. گاه حتی می‌توان گفت که رمان، آن‌چه را فلسفه تنها توانسته است مفهوم‌پردازی کند، به تجربه‌ای زیسته بدل کرده است؛ و گاه فلسفه، آن‌چه را ادبیات در سکوت روایت کرده، به زبان آورده است.
شاید به همین دلیل است که بزرگ‌ترین خوانندگان، هرگز میان این دو مرز قطعی نمی‌کشند. آنان می‌دانند که پرسش از زمان را نمی‌توان تنها در کنار کانت فهمید، بی‌آن‌که پروست را نیز خوانده باشیم؛ از شر نمی‌توان سخن گفت، بی‌آن‌که داستایفسکی را به یاد آورد؛ و به حافظه نمی‌توان اندیشید، اگر زبالد و بنیامین را از این گفت‌وگو حذف کنیم.
این ‌گفتار، از همین باور آغاز می‌شود که اندیشه، پیش از آن‌که مجموعه‌ای از نتایج باشد، مجموعه‌ای از فُرم‌هاست. هر فُرم، امکان خاصی برای اندیشیدن می‌آفریند و هرگاه فُرمی از میان برود، بخشی از توانایی ما برای فهم جهان نیز خاموش می‌شود.
از افلاطون و مونتنی تا نیچه، بنیامین، موزیل، کوندرا و کارلوس فوئنتس، خواهیم کوشید نه تاریخ یک ژانر ادبی را بازگو کنیم و نه صرفاً سیر تحول یک مفهوم فلسفی را؛ بل‌که به این پرسش بیندیشیم که چگونه روایت، جستار و رمان، به قلمروهایی بدل شدند که در آن‌ها اندیشه توانست از محدودیت نظام‌های بسته فراتر رود و پیچیدگی تجربه‌ی انسانی را با همه‌ی ابهام‌ها، تناقض‌ها و چندصدایی‌اش حفظ کند.
«رمان-جستار» در این معنا، نام یک گونه‌ی ادبی نیست؛ بل‌که نام یکی از مهم‌ترین رخدادهای فکری جهان مدرن است. رخدادی که در آن، نویسنده دیگر آموزگار حقیقت نیست، بلکه همراه خواننده، در دل متن، حقیقت را جست‌وجو می‌کند. متن، دیگر محل انتقال دانسته‌ها نیست؛ صحنه‌ی وقوع اندیشیدن است.
در روزگاری که هر روز بیش از پیش، سرعت جای درنگ را می‌گیرد، الگوریتم جای حافظه را، و انباشت اطلاعات جای فرهنگ را، شاید بیش از هر زمان دیگری به بازگشتی آگاهانه به سنت‌های بزرگ خواندن نیازمند باشیم؛ نه از سر نوستالژی، بلکه از آن‌رو که بدون این سنت‌ها، خودِ توانایی ما برای قضاوت، تخیل و فهم، آرام‌آرام تحلیل می‌رود.
این گفتار دعوتی است به همین بازگشت؛ بازگشتی نه به گذشته، بلکه به آن گفت‌وگوی بی‌پایانی که فرهنگ را زنده نگاه داشته است. گفت‌وگویی که در آن، فلسفه و ادبیات دو قلمرو جداگانه نیستند، بلکه دو شیوه‌ی متفاوت برای پاسخ دادن به پرسشی مشترک‌اند: انسان، چگونه می‌تواند جهان را چنان بخواند که خود نیز در این خواندن دگرگون شود؟
#مهدی_خلجی

🟦Ellinne

Comments

Be the first to add a comment