ادامه ازقبل این همان مسیری است که با اندیشه هیرشمن، داگلاس نورث و تجربههایی مانند کرهجنوبی همخوانی دارد؛ مسیری که در آن، افراد درون نهادها تغییر میکنند، زیرا خود نهادها عقلانیتر، پاسخگوتر و یادگیرندهتر شدهاند.تجربه کرهجنوبی نشان میدهد که خروج از بنبست نهادی الزاماً از مسیر فروپاشی نهادها عبور نمیکند.این کشور در دورهای با دولت متمرکز شبکههای رانت و پیوندهای تنگاتنگ سیاست و بنگاه مواجه بود، اما بهجای تضعیف دولت،آن را منضبط و پاسخگو کرد. رانت حذف نشد، بلکه مشروط شد سرمایهگذاری آزاد نشد،بلکه هدایت شد؛ و مشروعیت دولت نه از توزیع امتیاز،بلکه از نتایج ملموس اقتصادی و اجتماعی بازتولید گردید.به این ترتیب، وفاداری اجتماعی تقویت شد، اعتراض بهتدریج نهادمند گردید و منطق خروج تضعیف شد.این تجربه نشان میدهد که مسئله اصلی کشورهای در حال توسعه وجود دولت بزرگ یا کوچک نیست، بلکه وجود دولت کارآمد و یادگیرنده است. دولتی که بتواند همزمان کارآمدی داخلی، تعاملات خارجی هوشمندانه، تقویت نظام دفاعی و امنیتی و ایجاد یک سپر اقتصادی مقاوم در برابر شوکها را پیش ببرد. فقدان هر یک از این اضلاع، کل سازه حکمرانی راشكننده میکند و سرمایه اجتماعی را فرسایش میدهد.در نهایت،خطاب به سیاستگذار، مسئله امروز نه انتخاب میان نسخههای سادهانگارانه و شوکآور، بلکه تشخیص بهموقع لحظه نهادی است؛ لحظهای که هنوز وفاداری بهطور کامل فرسوده نشده،هنوز اعتراض میتواند به اصلاح ترجمه شود و هنوز خروج به راهبرد غالب بدل نگشته است.این لحظه، لحظه تصمیم برای پردهشیفت در حکمرانی است: گذار از واکنشهای کوتاهمدت به انضباط نهادی، از مدیریت بحران به ساخت ظرفیت، و از توزیع امتیاز به تولید کارآمدی.تاریخ توسعه نشان میدهد دولتهایی که در این بزنگاه مسئولیت بازتعریف نقش خود را پذیرفتهاند، نهتنها ثبات را حفظ کردهاند،بلکه اعتماد عمومی را بازسازی و میدان را بر رانتجویان داخلی و پروژهبگیران بیرونی تنگ کردهاند. انتخاب هنوز ممکن است؛ اما پنجره آن، همیشگی نیست