مجنون مغربی را آینه پیش رو بود و زیرلب حدیث نفس میکرد. فیض از سر شیطنت پرسید: به چند می ارزی ؟ گفت: ما را قیمت نی چون از اندازه فزونیم. فیض گفت: آینه باژگونه کن تا اندازه بینی !
مجنون آه کشید و گفت امان از وهم و پندار. مرشدی کو ما را دست گیرد و اندازه حقیقی نماید. آدمی اسیر خیال و پندار خویش است. مال، جمال، علم و مقام چهار وسوسه خیال انگیزست که دزدانه در اندازه ما دست میبرد و امر بر ما مشتبه میشود. فیض گفت: هول انگیزست، چاره در تربیت است! مغربی گفت: باید جان آدمی فربه شود تا در دام اوهام چارگانه نیفتد. غرور آینه کاستیهای درون ماست. آدمی اگر سرشارست، طعمه غرور ناپایدار نیست. مال و جمال در بند زوال، علم میراث گذشتگان و مقام مایه هلاک است. فیض گفت: غفرالله لک، وسوسه پنجمی هم بیفزا و آن توهم تقواست. آه از غرور عبادت !