📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت هشتم:
راستی! اسنیف و اسکری کجا هستند؟ آیا به نظر تو، آنها چیزی می دانند که ما از آن بی خبریم؟
"هم" با طعنه گفت:
آنها چه چیزی را می دانند؟
و ادامه داد:
آنها فقط دو تا موش معمولی اند و تنها در مقابل چیزی که اتفاق می افتد، عکس العمل نشان می دهند. ما آدم کوچولو هستیم و باید بتوانیم از این قضیه سر در آوریم.
"ها" گفت:
می دانم، اما، عملاً به نظر نمی آید که در حال حاضر هوشیارانه عمل کنیم. اوضاع دور و برمان درحال تغییر است. "هم"! شاید لازم است که ما هم تغییر و به گونه ای متفاوت عمل کنیم.
"هم" سوال کرد:
چرا باید تغییر کنیم؟ ما آدم کوچولو هستیم، ما استثنایی هستیم. این جور چیزها نباید برای ما اتفاق بیفتد. یا اگر هم اتفاق می افتد، باید به نفع ما تمام شود.
"ها" پرسید:
چرا باید به نفع ما باشد؟
"هم" پاسخ داد:
برای اینکه ما حق داریم.
"ها" می خواست بداند:
حق نسبت به چی؟!
"هم" گفت:
ما نسبت به پنیرمان حق داریم.
"ها" پرسید:
چرا؟
"هم" گفت:
برای اینکه ما این مشکل را به وجود نیاورده ایم، کس دیگری این کار را کرده و ما باید به حق خود برسیم.
"ها" پیشنهاد کرد:
شاید بهتر باشد که دست از این همه تجزیه و تحلیل موقعیت برداریم و بزنیم برویم و پنیر جدیدی پیدا کنیم.
"هم" به اعتراض گفت:
نه، من تصمیم دارم ته و توی این قضیه را درآورم.
در حالی که "هم" و "ها" هنوز داشتند تصمیم می گرفتند که چه بکنند، اسنیف و اسکری مدتها بود که به راه افتاده بودند.
آنها در جستجوی پنیر، راهروهای هزارتو را زیر پا می گذاشتند و تمامی گوشه و کنارهای هر مرکز پنیری را زیر و رو می کردند>
به هیچ چیز دیگری جز پیدا کردن پنیر جدید فکر نمی کردند.
مدتی هیچ پنیری پیدا نکردند تا این که سرانجام وارد قسمتی از هزارتو شدند که قبلاً هرگز نرفته بودند، ایستگاه پنیر "ن".
شادمان از آنچه پیدا کرده بودند فریاد زدند: ....
🆔 @Sobhan_Institutes