تصوف: معبد گریختگان از تردید (چگونه میتوان فلسفه خواند؟ -۲۸)
مهدی خلج
عمر خیامِ شاعر، رسالهای دارد که به نام در علم کلیات وجود مشهور است؛ احتمالاً تنها رسالهی فلسفی او به زبان فارسی. او این رساله را به فرمان امیر وقت، فخر الملک، نوشته، اینگونه آغاز میکند: «چنین گوید ابوالفتح عمر بن ابراهیم الخیامی، کی چون مرا سعادت خدمت صاحب عادل فخرالملک، میسر گشت، و قربت و اختصاص داد بعالی مجلس خویش، بهر وقت من یادگاری خواستی در علم کلیات. پس این جزو بر مثال رسالتی از بهر درخواست او املا کرده شد، کی اگر اهل علم و حکمت انصاف بدهند، دانند کی این مختصر، مفیدتر از مجلداتست. ایزد تعالی مقصود حاصل گرداناد.» این رسالهی مختصر با تحقیق و پیشگفتار بسیار خوب بهناز هاشمیپور به چاپ رسیده است (فرهنگ، ۳۹ و ۴۰، پاییز و زمستان ۸۰، صص. ۲۹-۸۷) معروفترین قطعهی این رساله فصل آخر آن است که خیام در آن میگوید: «بدانک کسانی که طالبان شناخت خداوند[اند] سبحانه و تعالی، چهار گروهاند. اول متکلمانند کی ایشان بجدل و حجتهای اقناعی راضی شدند و بذان قدر بسنده کردند در معرفت باری عزّ اسمه. دوم فلاسفه و حکمااند کی ایشان بادلّه عقلی صرف در قوانین منطقی طلب شناخت کردند و هیچ گونه بادلّه اقناعی قناعت نکردند. لیکن ایشان نیز بشرایط منطق وفا نتوانستند کردن و از آن عاجز آمدند. سیم اسماعیلیانند و تعلیمیان، کی ایشان گفتند کی طریق معرفت جز اخبار مخبر صادق نیست. چه در ادله معرفت صانع و ذات و صفات وی اشکالات بسیار است وادله متعارض و عقول در آن متحیر و عاجز. پس اولیتر آن باشد که از قول صادق طلبند. و چهارم اهل تصوفاند که ایشان نبفکر و اندیشه طلب معرفت بکردند، بل که بتصفیه باطن و تهذیب اخلاق، نفس ناطقه را از کدورت طبیعت و هیأت بدنی آن بحقیقت در آنجایگاه پیذا شود؛ بی هیچ شکی و شبهتی. و این طریق از همه بهتر است. چه معلوم بنده است کی هیچ کمالی از حضرت خداوند متحول نیست، و آنجایگاه منع و حجاب نیست بکس. هر آنچ آدمی را نبود، از جهت کدورت طبع باشد. چه اگر حجب زایل شود، و حایل و مانع دور گردد، حقایق چیزها چنانک باشد پیدا شود. و سید علیه السلام بدین اشارت کرده است و گفته: الا انّ لربّکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضّوا لها.» و رساله بدین جا پایان میگیرد. نکتهی جالب در این تقسیمبندی آن است که طبق اشارهی علی دشتی در دمی با خیام مشابه آن را نزد غزالی در المنقذ من الضلال میبینیم که مینویسد: «اقسام جویندگان حقیقت را در چهار طایفه منحصر یافتم ۱) متکلمان که خود را اهل رأی و نظر میدانند. ۲) باطنیه که خود را اهل تعلیم و مخصوصان امام میدانند و میگویند پرتو علم را باید مستقیماً از امام معصوم گرفت و دربارهی خویش همین معنی را مدعیاند. ۳) فلاسفه که خود را اهل منطق و برهان میگویند. ۴) صوفیه که مدعی کشف و شهود و تقرب به حضرت حقاند…» غزالی روش متکلمان را منطقی و قانعکنند نمیداند و آن را فقط برای «حمایت از عقاید دینی کافی میگوید نه کشف حقیقت.» «فلاسفه را در تمام اقسام حکمت، غیر از حکمت الهی میستاید ولی در حکمت الهی به واسطهی قول به قدم عالم و انکار معاد جسمانی و محصور ساختن علم خداوند در کلیات عالم نه در جزییات و غیره کافر میشمارد. دربارهی اسماعیلیات میگوید مطالعات زیادی کرده ولی آنها را در صراط مستقیم حق نیافته و تنها فرقهای که ممکن است با تزکیهی نفس و ترک علایق شهوانی و با شوق و جذبه به حق برسند، صوفیهاند…» سپس دشتی میپرسد: «چگونه خیام حکیم و ریاضیدادن با غزالی متشرع و نویسندهی تهافت الفلاسفه در این نقطهی تقاطع به یکدیگر میرسند؟» (ص. ۱۱۱) صوفیگرایی این دو شاید از بسیاردانی آنها باشد که به نوعی شکگرایی دامن میزند. صوفیگرایی راهی است برای گریز از شکگرایی و اعتقاد به اموری که نیازی به مبانی عقلی و منطقی برای اثبات آنها نیست. این شکگرایی را در رباعیات منسوب به خیام به آسانی میتوان دید: آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانهای و در خواب شدند.