از پاییز دلتنگیست
که میبارد،
مهر، نامهربان است،
آنکه ایستاده آنجا
چشم به راه چراغ قرمز
تا گلهایش را بفروشد؛
جایش
پشت نیمکتهای کلاسی
خالیست..
آبان تلخ که از راه میرسد
فرشته ها زیر طاقی کهنه
خودشان را ،
و غزلهایشان را
از باران پنهان میکنند..
آذر را دوست ندارم
سرمای بیرحم خیابان
از پتوی کهنهی پیرمرد نحیف
به داخل سرک میکشد...
میشود آیا
با توفان خشمهای انبوهمان
دنیای بیرحم نابرابریها را
نابود کنیم؟
میتوانیم؛
میتوانیم بهاری برویانیم
از همهی خوبیها
تا نان و لبخند
به تساوی قسمت شود
«ایراندخت»
@designmanufacturing