گردونه
از اطاقک تاریک
پا بیرون می گذاریم
در نور جاری ی صبح
تنه ی درختان مرده
در جاده افتاده
ما را، دلتنگ می کند
با زنجیر اتصال، غم یکسان داریم
و تازیانه در ردیف گام
وسوسه مان می کند
باری سنگ بر زمین
و سنگ دلان خود سلامتند
و ما سنگ می شکنیم
از نان حرام، نیز نخواهیم گذشت
برده ایم و کالای کشتی
وقتی سنگ شکستیم
و آب در زمین نفوذ کرد
براه می افتد
و ابهام تیره ی استخوان ما سوخته است
خون غلیظ روی ستاره می میرد
و از درخت خشک، برگ می افتد
و مرگ سپید روز
تولد سیاه شب است.
«هوتن نجات»
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing