«مغرور و هولانگیز و آزادمنش هستند. با ناز گام برمیدارند و میخرامند گویی که شجاعتی در دورنشان نیست، در حالیکه به راستی دلیرترین قوم روی زمین هستند.»
این توصیف #آمیانوس_مارسلینوس سردار و مورخ رومی از نیاکان ماست، در دوره پادشاهی شاپور دوم ساسانی از نامدارترین شهریاران ایران.
مارسلینوس با لشکریان روم دو بار با ارتش ایران رو در رو میشود و ایرانیها را از نزدیک میبیند. او ادامه میدهد:
«تقریباً همه ایرانیان قامتی بلند و رشید، رنگی گندمگون، نگاهی تند، ابروانی خمیده و به هم پیوسته، ریشی زیبا و مویی بلند و درهم دارند.
آنها بیاندازه بدگمانند، چنانکه در سرزمین دشمن از باغها و تاکستانها میگذرند و از بیم زهر یا جادو به هیچ میوهای دست نمیزنند.
کوشش میکنند که برخلاف ادب کاری نکنند. بازوبند و طوق زرین به مروارید و جواهر میبندند و همواره شمشیری بر کمر دارند.
چه در نیکبختی و چه در شوربختی، بیم خود را در دل دشمن جای میدهند.»
آنچه مارسلینوس از ظاهر سربازان ایرانی مینویسد، در سنگنگارههای تنگ چوگان کازرون و نقش رستم، یا مجسمه شاپور دوم و اول میبینیم. او درست میگوید.
مارسلینوس در یک دوره مذاکرات صلح هم با ایرانیها شرکت میکند و از نزدیک با منش سرداران ایرانی آشنا میشود.
اشاره او به بدگمانی ایرانیها، همان محتاط و آیندهنگر و خردمند بودن نیاکان ماست. یعنی همین که فردوسی میگوید:
که بسیاردان است و چیره زبان
هشیوار و بینادل و بدگمان
انسان خردمند به هر رخدادی بدگمان است. همه جوانب را تا نسنجد، باور نمیکند. بدگمانی در برابر سادهلوحی قرار دارد.
اما اینکه نیاکان ما به میوههای باغهای مردم در سرزمین دشمن دست نمیزدند، نه از ترس جادو و زهر بوده، بلکه فرهنگ، باور و نظم ایرانی بر غارت نکردن اموال دیگران بوده.
مورخان دیگر هم نوشتند که نیاکان ما هیچگاه غارتگر نبودند. در شاهنامه، بارها میبینیم شهریاران ایران به حقوق غیرنظامیان احترام میگذارند.
کیخسرو میگوید:
نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست
کسی کو بجنگت نبندد میان
چنان ساز کش از تو ناید زیان
مارسلینوس رفتار بزرگمنشانه ایرانیها را میدید اما به احتمال زیاد در مجالس گفتگوی نیاکان ما نبوده تا بداند آن منش ریشه در کجا دارد. فردوسی بارها از گفتگوی نیاکانمان میگوید که از چه سخن میگفتند و نگاه آنها به جهان چگونه بوده است که هزار سال ابرقدرت جهان روزگار خویش بودند.
این چند بیت از مجلس گفتگوی خسرو انوشیروان با بزرگان ایرانیست:
چنین داد پاسخ که دانا به فر
بگیرد جهان سر به سر زیر پر
مباش ایچ گستاخ با این جهان
که او راز خویش از تو دارد نهان
خرد را کنی با دل آموزگار
بکوشی که نفریبدت روزگار
چو با مرد بدخواه باشد نشست
چنان کن که نگشاید او بر تو دست
چو جوید کسی راه بایستگی
هنر باید و شرم و شایستگی
نباید زبان از هنر چیرهتر
دروغ از هنر نشمرد دادگر
تکتک این ابیات معنایی شگرف در خود دارند و ما بزرگمنشی نیاکان خود را از طنین این ابیات درک میکنیم.
@flith