📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد

قسمت دوازدهم:

"ها" از خود پرسید:
کجا بیشتر احتمال دارد بتوانم پنیر پیدا کنم، این جا یا در هزارتو؟
او صحنه را در ذهنش مجسم کرد، خودش را درون هزارتو در حال ماجراجویی دید. در همان حال که این تصویر غیرمنتظره را در سر داشت، هم متعجب شد و هم احساس خوبی به او دست داد.
خودش را دید که گاهی در هزارتو گم می شود، اما مطمئن بود که سرانجام خارج از اینجا به پنیری جدید و چیزهای خوب دیگری که ناشی از وجود پنیر بود دست خواهد یافت.
جرئتش را جمع کرد. سپس از قوه تخیل خود استفاده کرد تا تصویر قابل باورتری از خودش، با جزییاتی واقعی تر، در حال پیدا کردن و لذت بردن از پنیر جدید ترسیم کند. خودش را در حال خوردن پنیر سوییسی سوراخ دار، پنیر نارنجی چدار، پنیرهای آمریکایی، ایتالیایی و پنیرهای نرم و عالی فرانسوی و نظایر آن دید.
سپس با شنیدن صدای "هم" به خود آمد و پی برد که آنها هنوز در همان ایستگاه پنیر قبلی "پ" هستند.
"ها" گفت:
بعضی اوقات اوضاع تغییر می کند و مثل اول نمی ماند، به نظر می آید این یکی از آن مواقع است. "هم"، زندگی این است، زندگی حرکت می کند و ما هم باید حرکت کنیم.
"ها" به رفیق نحیفش نگاه کرد و سعی کرد او را قانع کند. اما ترس "هم" به عصبانیت تبدیل شد. او نمی خواست گوش کند.
"ها" قصد بی ادبی نسبت به دوستش را نداشت اما مجبور بود به عمل احمقانه خودشان بخندد.
همانطور که "ها" برای رفتن آماده می شد از درک این موضوع که بالاخره توانست به خود بخندد، رها شود و حرکت کند، بیشتر احساس سرزندگی کرد....

🆔 @Sobhan_Institutes

Comments

Be the first to add a comment