🗯 ویکتور فرانکل، استاد روانپزشکی دانشکدۀ پزشکی دانشگاه وین، توی کتاب «معنا درمانی» قصد داره مکتب خودش رو در باب رواندرمانی معرفی کنه. اسم مکتبش، اسم همین کتابه: معنا درمانی. ادعای معنا درمانی اینه که انسان در جستجوی معناست و درمان خیلی از بیماریهای روانی به این صورته که رواندرمانگر باید به بیمار کمک کنه تا معنای زندگیشو کشف کنه. فرانکل معتقده این پروسه به خودیِ خود برای بیمار التیامبخشه. شاید این ادعای فرانکل یه مقداری بدیهی و واضح به نظر برسه. ولی وقتی به جریانهای دیگۀ رواندرمانی نگاه کنیم، میبینیم که این حرف مخالفانی داره.
🗯 مثلاً فروید معتقده خودِ معناجویی یه بیماریه؛ اون توی یکی از نامههاش مینویسه: "لحظهای که انسان جویای معنا و ارزش زندگی باشد، بیمار است." اون چیزی که توی رواندرمانی فروید اهمیت داره، مسئلۀ سرکوبه. انسان خواستهها و تمایلاتی داره که از طرف جامعه سرکوب میشه. فروید توی رواندرمانی خودش دنبال راهحلیه که بشه اثرات این سرکوب رو خنثی کرد. ولی فرانکل مسئلۀ روانرنجوری رو اینطور نمیبینه. فرانکل بر این باوره که «خلأ وجودی» پدیدهای هست که رواندرمانی فرویدی رو به چالش میکشه: خلأ وجودی یعنی اینکه انسان نمیدونه بر چه اساسی و برای چی باید زندگی کنه.
🗯 یه چیزی رو توی این تحلیلها و اسمها و مکاتب فراموش نکنیم. به یه سؤال باید فکر کنیم. اینکه این حرفها در مورد همۀ انسانها صدق میکنه؟ آیا اینطور نیست که مثلاً پدیدۀ خلأ وجودی بیشتر برای انسان طبقۀ متوسط و بالا رخ میده؟ آدمی که هنوز پناهگاه امنی برای خودش نداره، آدمی که هنوز نمیدونه دو شب دیگه غذایی برای خوردن داره یا نه، آیا این تحلیلها در مورد اونا هم صدق میکنه؟ توی اینروانشناسیها چقدر به نقش طبقۀ اقتصادی و اجتماعی توجه میشه؟ به نظرم فقر و نداری، جنس نگاه و دغدغه و مسئلۀ انسان رو تغییر میده. چیزی که ممکنه برای شکم سیر یه مشکل حاد باشه؛ برای شکم گرسنه میتونه چندان اهمیتی نداشته باشه. و چیزی که برای یه شکم گرسنه مسئلهست، برای یه شکم سیر قابل فهم نیست.
✅ نقد و نظر:
@Ali_soltanzadeh@philosophycafe