🖋 [فیلسوفان معتقدند میتوانند دلیل اقامه کنند که] مبدأ اول [=خدا] غیر خود را میداند و انواع و اجناس را نیز به نوعی کلی میداند.
پس [ما به فیلسوفان] گوییم: اما مسلمانان وقتی که وجود در نزد آنان به حادث و قدیم منحصر شد، و بر آنان مسلم گشت که قدیمی جز خداوند سبحان و صفات او نیست و هر چه غیر از اوست از جانب او و به خواست او حادث آمده است، از این رو، در نزد آنان یک مقدمۀ ضروری در علم او حاصل شد، و مراد -به ضرورت- این است که ناچار همۀ حوادث برای مرید معلوم است، پس بنا بر این گذاشتند که همه چیز برای او [=خدا] معلوم است، زیرا کل [جهان] مراد و خواست او بوده است و به ارادۀ او حادث آمده است و کائنی نیست مگر آنکه به خواست او حادث گشته باشد، و بنابراین به جز ذات او چیزی قدیم باقی نمیماند. و هرگاه ثابت شد که او مرید است و به ارادۀ خویش داناست، پس او به ضرورت زنده است و هر زندهای که غیر خود را میشناسد، او برای شناخت ذات خویش اولیتر است. از این رو همۀ حوادث را معلوم خداوند تعالی دانستند و علم او را بدین طریق شناختند، پس از آنکه برایشان آشکار گشت که او به احداث عالَم مرید بوده است. و اما شما [=فیلسوفان] چون گمان بردید که عالَم، قدیم است و به اراده و خواست او [=خدا] حادث نگشته، پس از کجا فهمیدید که او [=خدا] غیر ذات خویش را میداند؟
📚 از کتاب «تهافتالفلاسفه» (تناقضگویی فیلسوفان)، نوشتۀ ابوحامد محمد غزالی، ترجمۀ علی اصغر حلبی
📚@philosophycafe