قصه‌ی ابراهیم و پسرانش _ ۲

و ریشه اختلافات اعراب و بنی اسرائیل

.... بهرحال بعد از این قضیه، نمرود، ابراهیم را از سرزمین‌ تحت‌ نفوذش (کلدانى‌ها) بیرون کرد و او مجبور شد به‌ منطقه‌ تحت‌ سیطره‌ کنعانى‌ها (احتمالا شام) که‌ سرزمینی‌ مقدس‌ بود برود که مؤمنان اسم این کار را گذاشتند هجرت‌.

ابراهيم در 36 سالگي در بابل با ساره ازدواج كرد. درمورد اصل و نصب ساره هم روایات مختلف است؛ بعضیها می‌گویند دختر فرمانروای‌ حرّان‌ بوده، بعضی دیگر او را برادرزاده ابراهیم‌، یا دختر عموی‌ او، و یا دختر عموزاده او می‌دانند ولی همگی معتقدند که ساره زنی متمول بوده و گله فراوان و زمین‌هاى بسیارخوبى داشته است.

این دو مدتی را بخوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند ولی شوق فرزند داشتنِ ابراهیم روز بروز بیشتر می‌شد. تا اینکه بالاخره کاسه‌ی صبرش لبریز شد و از آنجا که در خانواده مردسالار و بخصوص پیامبران، همه نواقص و مشکلات را از ناحیه‌ی زن می‌دانند؛ بنا کرد نق زدن به جان ساره که من دارم پیر می‌شوم و می‌ترسم که پیامبری بعد از من قطع بشه. (آخر پیامبری هم مثل پادشاهی یک امر موروثی‌ست و از پدر به پسر به ارث می‌رسد و اگر پیامبر اسلام هم پسر داشت، مطمئناً خاتم‌الانبیا نمی‌شد)

ساره هم که از دست نق زدن‌های ابراهیم بتنگ آمده بود و از طرفی فکر می‌کرد اشکال کار از خودِ ابراهیم است؛ هاجر، کنیزی که حاکم مصر به او بخشیده بود را به ابراهیم بخشید و گفت با او ازدواج کن تا برایت بچه بیاورد. (جریان کنیزبخشی حاکم مصر هم قصه‌ای جالب دارد که نقل آن را به فرصتی دیگر وامی‌گذارم).

ابراهیم که از خدا «دو چشم بینا» می‌خواست این اولی را سفت چسبید و با هاجر ازدواج کرد. چند وقتی از ازدواجشان نگذشته بود که هاجر خبر بارداری خود را به ابراهیم داد. ابراهیم خوشحال شد ولی چون آن روزها سونوگرافی نبود و او نمی‌دانست بچه پسر است یا دختر، خوشحالی خود را بروز نداد.


وقتی هاجر یک پسر کاکل‌زری وضع حمل کرد و اسمش را گذاشتند اسماعیل؛ اوضاع و احوال ابراهیم دیدنی شده بود: از یک طرف بخاطر پسردار شدن در عرش اعلا سیر می‌کرد و از طرفی ساره بدلیل حسادت و اینکه ابراهیم از یک کنیز پسردار شده، زندگی را بر ابراهیم جهنم کرده بود. بعضیها می‌گویند ابراهیم‌۸۶ ساله‌ بود که‌ اسماعیل‌ ولادت‌ یافت‌. ساره مرتب به پیرمرد غر میزد و از او می‌خواست تا هاجر و اسماعیل را از جلوی چشمانش دور کند.

تا اینکه بالاخره طبق معمولِ سیره پیامبران، از طرف خدا به ابراهیم وحى شد که هاجر و اسماعیل را با خود به بیابان بی آب و علف «مکه» ببرد (درست مانند وحی‌هایی که در مورد زنان به پیامبر اسلام می‌شد و بقول عایشه در اینگونه موارد، الله کار راه انداز محمد می‌شد). در آن موقع مکه، هنوز مکه نشده بود. قرار بود بعدها خداوند به ابراهیم دستور دهد در آنجا خانه‌ای برایش بسازد.


ابراهیم آن دو را برد و در یک سرزمین خالى از سکنه و به دور از آب و آبادانى رها کرد و برگشت. هاجر چندین بار به دنبال او رفت تا بلکه دلش را به رحم آورد. امًا وى همچنان براه خود ادامه مى‌داد. (خیلی غم‌انگیزه! نه؟ ولی باور کنید بسیاری از جملات این قصه، منجمله همین جملات آخری را بنده عیناً از سایت‌های تبیان، ویکی فقه، دانشنامه اسلامی، بیتوته و داستانهای قرآنی کپی/پیست کرده‌ام).


.... ادامه دارد

https://t.me/TanzeTalkh2/894

Comments

Be the first to add a comment