رویایی شیرین در
طنز تلخ✍ قصهی من و شکارممن در روز اول ماه مارس به دنیا آمدم. در اندک زمانی پس از تولد، مراحل تکامل ذهنی و عقلی را به کمک هوش مصنوعی طی کردم.
من برای هدف خاصی آفریده شدهام. تا چند روز پیش هیچ اطلاعی از این هدف نداشتم.
امروز توسط دستگاه کنترلی که در اختیار فرماندهام است، تصویر ویدیویی کسی را به من نشان دادند و به من فهماندند که هدف من تماس فیزیکی با پیشانی این شخص است.
قرار شد در اولین فرصت من همراه با فرمانده، در نزدیکی این شخص و در فاصلهی ۵٠٠ - ۶٠٠ متری او مستقر شوم.
پس از استقرار در محل، فرمانده موقعیت تقریبی هدف را به من اعلام کرد و من موظف شدم محل دقیق او را پیدا کرد و او را از نزدیک ببینم.
راستی، تا یادم نرفته، بگویم که
من یک ریزپرندهی انتحاری خیلی کوچک به اندازه یک زنبور گاوی هستم که با خود مقدار خیلی کمی (در حد ٣ گرم) مواد منفجره حمل میکنم.من اکنون در فاصلهی چندمتری هدف، بر روی میلهای نشسته و هدف خود را از نزدیک میبینم و منتظر فرصت مناسب هستم تا ماموریت خود را به انجام برسانم. خوشبختانه، هدف هنوز مرا ندیده است.
در چند متری من، خامنهای ایستاده و در حال سخنرانی برای مردمی است که در فاصلهی صدمتری او نشستهاند.
این نوشته و خاطرات من، در حال ضبط شدن بر روی دستگاه کنترلی است که در اختیار فرمانده است.
تا لحظاتی دیگر، من و شکارم با دنیا خداحافظی میکنیم.
وقایع پس از انجام ماموریتم را نویسندهی دیگری در قصهی «
روزی که من رهبر شده بودم» ثبت کرده است.
خداحافظ دنیا.
حال دنیا، پس از ما، بسیار خوبتر خواهد شد.
https://t.me/Attractive_s/10013ایمان علیپور
١١ فروردین ١۴٠۴