This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
انتظار دست غیب!...


روزگار باغ شد خاکستر از پاییز زرد
آتشی بر پاست، امّا خانه‌هامان مانده سرد

شاخه‌های سرخ گل بر خاک و می‌نالد بهار
آه از ظلمی که سرما با نگاه غنچه کرد!

آه از طوفان که با خود برد سقف خانه را!
آه از سیلی که میهن را چنین ویرانه کرد!

تا به کی در انتظار دستی از غیبی؟ عزیز !
دشمن از کاشانه‌ٔ مردم برآورده‌است گرد!

وقت آن است ای برادر! تا که برخیزی و باز
چون شهابی با سپاه شب به سر آری نبرد

دست بر زانو بگیر، ای هم‌وطن! تا بر کنی
ریشهٔ ظلم... و به پایان آید این ایام درد

تا به پایان آید این ضحاک‌ها را، روزگار
کاوه‌سان آنک به پا خیزید ای مردان مرد!

علی رضا جعفری

@SepehrAzadi

Comments

Be the first to add a comment