مَقتَل‌سَراییِ کِسایی مروزی


...دست از جهان بشویم، عزّ و شرف نجویم
مدح و غزل نگویم، مَقتَل کنم تقاضا

میراث مصطفی را، فرزند مرتضی را
مقتولِ کربلا را تازه کنم تولّا

آن نازش محمّد، پیغمبرِ مؤبَّد
آن سیّد ممجّد، شمع و چراغ دنیا

آن میرِ سربُریده، در خاک خوابنیده
از آب ناچشیده، گشته اسیرِ غوغا

تنها و دل‌شکسته، بر خویشتن گرسته
از خان و مان گسسته وز اهل بیتِ آبا

از شهرِ خویش رانده وز مُلک برفشانده
مولی ذلیل مانده، بر تختِ مُلک مولی

مجروح خیره گشته، ایّام تیره گشته
بدخواه چیره گشته، بی‌رحم و بی‌مُحابا

بی‌شرم شمرِ کافر، ملعون سَنانِ ابتر
لشکر زده برو بر چون حاجیان بَطحا

تیغ جفا کشیده، بوقِ ستم دمیده
بی‌آب کرده دیده، تازه شده مُعادا

آن کور بسته مِطرَد، بی‌طَوع گشته مُرتَد
بر عترت محمّد، چون ترک غُزّ و یغما

صِفّین و بدر و خندق، حجّت گرفته با حق
خیل یزید احمق، یک یک، به خونْش کوشا

پاکیزه‌آل‌یاسین گم‌راه و زار و مسکین
وان کینه‌های پیشین آن روز گشته پیدا

آن پنج‌ماهه کودک، باری چه کرد، ویحک!
کز پای تا به تارک مجروح شد مُفاجا

بیچاره شهربانو مَصقول کرده زانو
بیجاده گشته لؤلؤ، بر درد ناشکیبا

آن زینبِ غَریوان اندر میانِ دیوان
آل زیاد و مروان نظّاره گشته عمدا

مؤمن چنین تمنّی هرگز کند؟ نگو، نی!
چونین نکرد مانی، نه هیچ گبر و ترسا

آن بی‌وفا و غافل غِرّه شده به باطل
ابلیس‌وار و جاهل کرده به کفر مَبدا

رفت و گذاشت گیهان، دید آن بزرگ برهان
وین رازهای پنهان پیدا کنند فردا

تخمِ جهانِ بی‌بر این است و زین فزون‌تر
کِهتر عَدوی مِهتر، نادان عَدوی دانا

بر مَقتَل ای کِسایی برهان همی‌نمایی
گر هم بر این بپایی، بی‌خار گشت خرما

مؤمن دِرَم پذیرد تا شمعِ دین بمیرد
ترسا به زر بگیرد سُمّ خر مسیحا

تا زنده‌ای چنین کن دل‌های ما حزین کن
پیوسته آفرین کن بر اهل بیت زهرا


کِسایی مروزی. زندگی، اندیشه و شعر او. تألیف و تحقیق دکتر محمّدامین ریاحی. ص ۶۹-۷۲
از مجمع پریشانی




#فرهیختگان ندای آگاهی

Comments

Be the first to add a comment