📁من قاضی دادگاه کیفری هستم؛ دادگاه ما در این روزها تعطیل است. از قبل عید پروندهها را آوردهام خانه و ریختهام کف زمین و با نهایت بیحوصلگی و فروپاشی اعصاب روزی چهارپنج تا میخوانم و رأی میدهم.
صبح تلفنم زنگ خورد. قاضی اجرای احکام بود. از ابتدای جنگ همه روزهای غیرتعطیل تنها سر کار بود. مشکلی پیش آمده بود. مادر یکی از زندانیها آمده بود تا با گذاشتن وثیقه فرزندش را آزاد کند. به امضای من نیاز بود. چه همهچیز بیمعنی و زهرخندآور شده: وسط این مرگ و زندگی یک خطخطی زشت من برای آزادی یک هموطن.
پرونده را یادم نمیآمد. چندبار قطع کرد و برگههایی که دست مادر زندانی بود برایم در پیامرسان داخلی فرستاد. مگر در پیامرسان داخلی عکس میرسد!؟ بالاخره رسید. واقعاً بدون امضای من قضیه حل نمیشد. صدای التماس مادر میآمد. در یکی از تماسها صدای مردم و ماشین هم میآمد. چه شده؟
- این اطراف رو دارن بد موشک میزنن. با اربابرجوعا اومدیم بیرون تو خیابون وایسادیم.
تلفن را از لبم فاصله دادم تا لرزش بغضم را نشنود.
کنار خیابان و پروندهبهدست مهربانانه گفت: میشه موافقت تلفنی شما رو صورتجلسه کنم تا کارش راه بیفته؟
لعنت به هرچی سِمَت است! من اجازه دهم؟ من موافقت کنم؟ تو با این شرافتت کجا و من این پایین در قعر حقارتم کجا؟ میتوانستی سر کار نیایی، میشد بگویی به من ربطی ندارد خودت برو رئیس دادگاه را پیدا کن، میشد از تلفن شخصیات استفاده نکنی، میشد مهربان نباشی، میشد با اولین انفجار سوار ماشینت باشی نه ایستاده در پیادهرو به فکر یک مادر. من اجازه دهم؟
نه، نه آقای قاضی اجرای احکام، اگر فردا پسفردایی کسی از شرافت ما پرسید ما باید دربهدر دنبال تو باشیم تا بلکه از خطخطی امضای تو گوشهاعتباری به ما برسد.
#امین_تویسرکانی
📷از #مجید_اصغریپور
📁Ellinne