This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
« بزم خاموش »
شعر : مهدی سهیلی
دکلمه : بانو آذر پژوهش
2:04
گذر کردم به گورستان یاران
بخاک نغزگویان، گـُل‌عُذاران
همه، آتش بیان و نغمه پرداز
دریغا! در گلوشان مُرده آواز
بسی ساقی که خود افتاده مدهوش
همه گُلچهرگان با گِل همآغوش
عجب بزمی! که آهنگش خموشیست
نه جای باده و نه باده نوشی‌ست!
نهی گر گوش دل را بر سر سنگ
برآری ناگهان "آه" از دل تنگ
گل اندامان به زیر سنگ خفته
درآغوش خموشی تنگ خفته
نه بانگی در گلویِ نغمه‌سازان
نه جامی در تنِ گردن‌فرازان
غلط گفتم، در این غمخانه غوغاست
نشانِ عاشقی در بی‌نشان‌هاست
بسی بلبل که در گِل نغمه خوانست
قفس‌هاشان ز جنس استخوان است
همه سیمین تنان، شیرین سخنها
به زیر سنگ و گِل، تنهای تنها!
کجا رفتند آن افسانه سازان؟
چه شد آهنگ مهر دل نوازان؟
کجا رفتند مرغان چمن‌ها؟
چه شد آن بزمها؟ آن انجمنها؟
دل شاد و لب خندان کجا رفت؟
هنرهای هنرمندان کجا رفت؟
نه آوایی! نه فریادی! نه سازیست
به پیش پایشان راه درازیست
(یعنی: قبر و برزخ تا حشر و قیامت)
صدای سازشان آوای مرگ‌ست
نثار خاکشان خشکیده برگ‌ست!

Comments

Be the first to add a comment