کسی می‌آید،
کسی می‌آید،

کسی که در دلش با ماست ،
در نفسش با ماست ،
در صدایش با ماست..

کسی که آمدنش را
نمی‌شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت..

کسی که زیر درختهای کهنه‌ی یحیی
بچه کرده‌است

و روز به روز بزرگ می‌شود، بزرگ می‌شود

کسی که از باران ،
از صدای شرشر باران،
از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی که از آسمان توپخانه
در شب آتش بازی می‌آید...

و سفره را می‌اندازد
و نان را قسمت می‌کند،
و پپسی را قسمت می‌کند،
و باغ ملی را قسمت می‌کند،
و شربت سیاه سرفه را قسمت می‌کند،
و روز اسم نویسی را قسمت می‌کند،
و نمره‌ی مریضخانه را قسمت می‌کند،
و چکمه های لاستیکی را قسمت می‌کند،
و سینمای فردین را قسمت می‌کند،
درختهای دختر سید جواد را قسمت می‌کند

و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند

و سهم ما را می‌دهد
من خواب دیده ام ...

از شعر بلند«کسی که مثل هیچکس نیست»
«فروغ فرخزاد»

@designmanufacturing

Comments

Be the first to add a comment