.
پاییز دوباره از راه رسید،
بر بالهای طلاییاش،
سیب و انار آویخته،
هنوز داغ پاییز پارسال
-که نیمه بود و تکه پاره شد-
بر دلم مانده؛
اما...
غروب شهر،
آنقدر غم داشت،
آنقدر داغ داشت،
که یادم رفت
در گوش چنار پیر
زمزمه کنم:
"برای برگریزان عجول نباش،
من تاب دیدن عریانیات را بی "او" ندارم!"
کاش این پاییز "او" را کم نداشت
آنوقت خورشید با آسودگی
سر بر بستر کوه میگذاشت
و من،
بی هیچ آهی، شب را به نظاره مینشستم
در خنکای مهرش !
بهاره قادری
یکم مهرماه هزار و سیصد و نود و هشت
@Enhenayevaght