⬜️ گزارش جنگِ دومحال تمامم از آن تو بادا، ایرانهخانم زیبا
#خسرو_نقیبی
(فیلمنامهنویس/ کارگردان)
یکبا صدای نزدیک، خیلی نزدیک جنگنده، از خواب میپریم. خواب و بیدار میشنوم «جنگ شروع شد». خیلی نمیگذرد که خبر میآید پاستور هدف قرار گرفته. شایعهها... شایعهها... شایعهها... تأییدها... تأییدها... تأییدها... ۱۶ساعت در بیخبری محض تا فهم اینکه ایرانِ امروز، دیگر ایرانِ قبل نیست. تاریخ ورق خورده. ما ناگهان پرت میشویم وسط صفحاتی از کتاب تاریخ بچههای نسل بعد. نسلی که خودش هم اکنون قربانیست. بچهمدرسهایهای مینابی. نوزادان و کودکان قربانی. دخترکی که چند روز بعد در نقطهای دیگر از کشور قلبش از ترس انفجار میایستد. مصداقهای «جنایت جنگی». شدهایم خود تاریخ در حین ورقخوردن.
روز اول. انفجارها. انفجارها. انفجارها. خبرها. خبرها. خبرها. ویپیان ساعت به ساعت کمتر کار میکند؛ و بعد، بلکاوت. الان هم که اینها را مینویسم، در بیستوچندمین روز این بلکاوت، به امید رسیدن به اینترنت جهانی برای دقیقهای هنوز.
دوسر کوچه را میزنند. آنتن پخش تلویزیون را گویا. شیشههای طبقهی بالا میریزد. تصمیم گرفتهام اینبار برخلاف «جنگ دوازدهروزه» بمانم در خانهام. میگویند خطرناک است. خبر میرسد که خانهی قبلیام که پنجرهاش به شبکهی دو باز میشد، ویران شده. چند نفری مینویسند شانس آوردی آنجا نبودی. به همسایههای عوضی آن خانه فکر میکنم که حالا در چه حالند. چهقدر وسط جنگ، دعواهای روزمره و کدورتهای قبلی، احمقانه و بچهگانه بهنظر میرسد، وقتی پای جان وسط است و زندگی.
شب سوم. هشدار تخلیهی منطقهی ۳ میآید. از خانه که بیرون میزنم، تلفنها پشت هم، میگویند صداوسیما را زدهاند؛ و میپرسند سالمی؟ به سرایدارمان زنگ میزنم، میگوید او هم بیرون زده. حالا حتا نمیدانم خانهای که وجب به وجبش را با وسواس چیدهام، سالم است یا نه.
سهروز بیست و هفتم. ترامپ هر روز چیزی میگوید. نظامیان ایران مدام پاسخ میدهند. آدمها مُردهاند. خانههایی ریخته. کسانی که میشناسم برخی را. فرنگیها بهش میگویند «تلفات جانبی». ما بخشی از این «تلفات جانبی» هستیم.
میگویند قرار است به جزایر «خلیج فارس» حملهی زمینی شود. چهقدر سر این ترکیبِ «فارس» در ادامهی «خلیج» جنگیدهایم این سالها و خون دل خوردهایم. حالا نه اسمش را، که خودش را میخواهند تصاحب کنند خلیجنشینها. مگر نه اینکه «ایران» خط قرمز همهی ما بود وقت تمام اختلافات داخلی؟ نه، «ایران» خط قرمز هست و خواهد ماند تا همیشه.
چهاردر یکی از پیامرسانهای داخلی گروهی هست که تنها اتصال من است با عقاید مختلف در این روزهای بلکاوت. از تندروترینهای جنگطلب یک سمت که پی «ایران بزرگ»ند با تسخیر امارات و بحرین و آذربایجان، تا تندروهای جنگطلب سمت دیگر که چاوشی را پس از «حسبیالله»ش حرام کردهاند بر خود و دیگران. هر روز هم دارند به هم میپرند، و باز روز بعد، از نو. من طریقم سکوت است در این سن و سال دیگر. از سن دیگران را «قانعکردن»م گذشته. هرکس هرچه فکر میکند بکند.
این وسط، یکی ویدیویی از «صابریننیوز» فوروارد میشود که دختری بیحجاب در اجتماعات شبانه پرچم تکان میدهد و زیرش نوشته شده: «ای ایران! شاهد باش که با چه تیپهایی برای تو به خیابانها آمدند!»؛ رفیقی زیرش مینویسد: «جنگ که تموم بشه صابرین نیوز این خانم رو چه خواهد نامید؟». طاقت نمیآورم دیگر به سکوت. در ادامه مینویسم: «همین الان هم این ظاهر کاملن معمولی در هرجایی از جهان، براشون «چه تیپهایی!»یه. مشکل اینه که تمام این سالها فکر کردن تحمل ماها لطفه بهمون و صاحب مملکتند با درصد کمترشون. هیچوقت قبول نکردند همه ایرانیایم با هر تفکری.» بعد از سه هفته میترکم.
پنجدردم گرفته. حتا به وقت دفاع هم هر گروه میخواهد «ایران» را برای خود مصادره کند. خانهی آبا و اجدادی ما را، هیچ صاحبی نیست جز خود مردمش. همهی مردمش. اصلن آن شعار «ایران برای همه ایرانیانِ» حالا دیگر دور و بعید، جادوش در همین بود که همهی ایرانیان مانده و رفته را در کل جهان دوباره به هم پیوند میداد. ما سالها پی «آشتی ملی» گشتیم، که هر عقیده و نگاهی بتواند کنار هم در ایران زندگی کند، و هر روز محالتر شد این احتمال. بگذارید همه حداقل سر حفظ این یک نام با هم توافق کنیم: «ایران». «حال، تمامم، از آن تو بادا، ایرانهخانم زیبا.»
💚🤍❤️Ellinne