بودن بدون دیگری در جا و مکانی است. زندانی در سلول انفرادی، تنهایی فیزیکی را تجربه میکند. تنهایی فیزیکی میتواند تنهایی جنسی نیز باشد وقتی فرد، هیچ شریک جنسی ندارد.
۲- تنهایی عاطفی:
بودن بدون عاطفه و احساسات دیگری است. کسی را ندارد که از او عاطفه بگیرد یا برای او عاطفه خرج کند. تنهایی عاطفی میتواند بدون تنهایی فیزیکی نیز رخ دهد. یعنی دو نفر سالها کنار هم زندگی کنند و تنهای فیزیکی نباشند، اما تنهای عاطفی باشند.
۳- تنهایی فکری:
بودنی است بدون همفکر و همدل و همزبان. وقتی کسی را پیدا نمیکنی که همفکرت باشد یا همزبانت، و احساس میکنی کسی افکار تو را متوجه نمیشود، در حال تجربه تنهایی فکری هستی.
۴- تنهایی اگزیستانس:
اشاره به نحوهی خاص بودن ما در این جهان دارد. ما در این جهان به شکل منحصر بفردی هستیم و همه دریافتهای ما از جهان، مختص خودمان است و از آنِ خودمان و نمیتوانیم دیگران را به دریافتهای خود راه دهیم. هرکسی خود را در دریافتهایش تنها میبیند. من میبینم، تو هم میبینی، اما این دیدنِ من، از آن من است، و دیدن تو از آن تو. من رنج میکشم، تو هم رنج میکشی، اما رنجِ من، از آن من است، رنج تو نیز از آنِ تو. ما هرگز نمیتوانیم، تماما به دریافت کسی دیگر ورود کنیم و دیگری نیز نمیتوان تماما به دریافت ما وارد شود. ما فقط تلاش میکنیم، به فهم یکدیگر نزدیک شویم، چونان نزدیکی دو دست بهم. حتی وقتی دو دست با هم گره میخورند، بازهم ماهیتا دو دست هستند، و این گره خوردن، منجر به یک دست شدن نمیشود. بودن ما در این جهان و همه دریافتهای ما در این جهان، منحصر بفرد است و این تنهایی اگزیستانس، بنیان هستیشناختی ما را شکل میدهد.
- فهم این تنهایی اگزیستانس که محتوم است، به آدمی کمک میکند تا با آن سه تنهایی دیگر (فیزیکی، عاطفی، فکری) به خوبی و درستی مواجه شود. رنج آدمها از آن سه تنهایی، بدین خاطر است که به این تنهایی اگزیستانس التفات ندارند. یعنی از بنیان هستیشناسانهی خود غافلاند.