موسیقی، ادبیات، سینما و بازیگری
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گزیدهای از چند فصل کتاب «ماضی بعید ناکامل»
پیرامون تجربهها و مشاهدات در نوشته، نوشتن، نوشتار، نویساک
در دست تدوین و انتشار
https://pastinterruptus.com/از ناصر تقوائی سال ۴۹ که فیلم «آرامش در حضور دیگران» را به جشن هنر شیراز آورده بود شنیدم در صحنههایی که اکبر مشکین در کافهٔ سرپایی لیوان لبپُر سر میکشد به خیابان میرود از نردههای دانشکدهٔ افسری سان میبیند در لیوانْ عرق واقعی بود و آن برداشت اگر نیاز به تکرار داشت بناچار میمانْد برای روز بعد. مشکین ساعت ۱۰ صبح با همان لیوان تعطیل و مرخص بود (و لابد دنبال مواد دیگری که پوستش از استعمال آنها خشک و سیاه شده بود، وجه تسمیهٔ اسمش). همین طور فیلمبرداری سایر صحنههایی که در آنها بازی داشت. بعدها اگر دیداری دست میداد سعی میکردم از تقوائی (که خودش هم گویا اهل حال بود) دربارهٔ کنار آمدن با مواد زدن خسرو شکیبائی طی ساعات کار چیزی نپرسم.
اا اا اا
نکتهای که میل داشتم از گلشیری بپرسم حجم «شازده احتجاب» است: متنی ۱۱۸صفحهای داستان کوتاه بلند است یا پیشنویس رمان؟ انتخاب نویسنده بود یا مضیقهٔ کمبود قریحه؟ فیلم آن به شناختهشدنش بسیار کمک کرد. فیلم تقوائی هم به «دائیجان ناپلئون» کمک کرد قاطی ادبیات شود و این یکی به سبب مفرّحبودن و حجم کتاب (و قدری چاشنی فکاهی مبتذل) بخت خواندهشدن و ماندگاری بیشتری دارد.
اا اا اا
زمستان ۵۸ در منزل دوستی صحبت از گروگانگرفتن کارکنان سفارت آمریکا در تهران بود. وقتی من هم نظرم را گفتم، کسی که اولین بار بود میدیدمش توصیه کرد شمارهٔ جدید «کتاب جمعه» را بخوانم تا تصویری دقیق از اوضاع پیچیده دستم بیاید. میزبان کار بسیار خوبی کرد مرا لو نداد اما چند سؤال برایم مطرح شد، از جمله: نظرم از پسپریشب که مقاله را نوشتم اگر تغییر کرده تا چه حد؟ وقتی شفاهاً توضیح میدهم، آیا حرفم با مفهوم متنی که دربارهٔ همان موضوع نوشتهام تفاوت دارد؟ و اگر میزبان فاش میکرد آن مطلب را من مرتکب شدهام فرد اخیر چه واکنشی نشان میداد؟
اا اا اا
سیمین دانشور در رمان «سووشون» روایتی دارد از زد و خورد افسر ارتش با تفنگچیهای ایلیاتی که پس از شهریور ۲۰ باز سر به شورش و راهزنی و قتل و غارت برداشتند. جایی به نقل خواندم محمد بهمنبیگی، عضو ایل قشقائی و سرپرست آموزش عشایر، از ترسیم سیمایی خشن از ایلیاتیها ابراز ناخشنودی کرد. به او تلفن زدم و پرسیدم انتقادش از روایت دانشور در کدام کتاب چاپ شده. سعی کرد از زندهکردن موضوع منصرفم کند. گفتم بحثم لهوعلیه کسی نیست، دربارهٔ خاطراتی جمعی در خردهفرهنگها و در فرهنگ عامه است؛ شاملو هم وقتی میسراید ’’اگر مِه همچنان تا صبح میپایید/ مردان جسور از خـُفیهگاه خود به دیدار عزیزان بازمیگشتند‘‘ تاریخ نمینویسد و به آدمهایی خاص اشاره نمیکند، حرف از تصویری حماسی در فولکلور میزند.
با شنیدن اسم شاملو و کلمهٔ فولکلور دادش بلند شد: ’’برای روشنفکرهایی از قبیل آن آقا همه چیز اتلمتل توتوله و پریا و کتاب کوچه و لطیفه و شعر نو است. ذرّهای احترام برای مردم این مملکت قائل نیستید. این کشور تا امثال شما و شاملو هرچه دلشان بخواهد میگویند به جایی نمیرسد.‘‘
منتظر ماندم اسم کتابش را ببرد و مکالمه را تمام کردم. کتاب من یک ماهی پس از درگذشت او درآمد اما درهرحال نسخهای از آن را به رسم ادب و دلجویی برایش نمیفرستادم چون ممکن بود با خواندن پاراگراف مربوط به خودش سکته کند و، اگر نه اتهام، بدنامی قتلش به گردنم بیفتد. در آن مکالمه، خانم دانشور و مرا از شاعر نوپرداز هم بدتر میدانست چون اهل ولایت فارس هستیم و به نظرش قباحت دارد حرف ناجوری دربارهٔ ایلات و عشایر آن سرزمین بزنیم؛ به ’’آقای شاملو‘‘ که درست معلوم نیست اصلا اهل کجاست حَرَجی نیست.