قاتل برهنه‌پا

ریتم موسیقی عربی تندی بود که تو ذوقم می‌زد، اما واژه‌ها چون خنجر در دلم می‌نشست. نه خواننده را می‌شناختم و نه با آن شعر آشنا بودم. به آنچه می‌گفت دقت کردم: «قاتلتی، ترقص حافیه القدمین بمدخل شریانی» (قاتل من پابرهنه بر دریچه سرخ‌رگم می‌رقصد). این جمله مرا به اعماق تاریخ پرت کرد. یاد نمایشنامه «سالومه» اسکار وایلد افتادم. آنجا که سالومه، برای بوسیدن لب یحیای تعمید‌دهنده، در برابر ناپدری‌اش پابرهنه هفت‌نقاب می‌رقصد و در مقابل سر او را در تشت نقره می‌خواهد. سخن امام حسین(ع) در مسیر کربلا در ذهنم جان گرفت که فرمود: «من هوان الدنیا...» (از پستی دنیا همین بس که سر یحیی را به بدکاره‌ای از بدکارگان بنی‌اسراییل هدیه دادند). یاد عهد جدید افتادم و داستان سالومه که مستانه در برابر عمویش هیرودیس رقصید و پاداش خود را سر یحیی تعیین کرد. هیرودیس نیز در عالم مستی فرمان به کشتن آن پاک داد، با این منطق که باید پای سوگند و پیمان خودم بایستم! به روایت کتاب مقدس، هیرودیس پادشاه، با هیرودیا زن برادرش ازدواج کرده بود و یحیی این عمل را تقبیح کرده بود. به همین سبب شاه او را زندانی کرده بود و در عین حال به او احترام می‌گذاشت و از او بیمناک بود. در روز تولد خود، جشنی گرفت و بزرگان را به دربار خود خواند. سالومه دختر هیرودیا در برابر عمویش رقصید و اهل مجلس را شاد کرد. و چون پادشاه به او گفت هرچه جایزه بخواهی بگوی تا به تو بدهم، او به سفارش مادرش گفت: «می‌خواهم که الان سر یحیای تعمیددهنده را در طبقی به من عنایت فرمایی». پادشاه غمگین شد «لیکن به جهت قسم و خاطر اهل مجلس نخواست او را محروم کند» و دستور داد تا جلاد سرش را قطع کند و در طبقی به سالومه تحویل دهد.» (انجیل مرقس، باب ششم، 28-14)

دیگر تاب پیش رفتن نداشتم. گرمای سالن نمایشگاه به کنار، این ترانه آشوبی در من به پا کرده بود. گوشه‌ای نشستم و میان بیداری و رویا خوب گوش کردم...

سال ۱۳۸۲ بود و رفته بودم نمایشگاه کتاب دمشق. از دیدن این همه کتاب عربی در فضای عربی لذت می‌بردم. به هر کتابی ناخنکی می‌زدم، نگاهی می‌کردم و گاه صفحه‌ای و حتی فصلی می‌خواندم. هم‌زمان موسیقی عربی همه جا پخش می‌شد. اولین‌بار بود که به چنین نمایشگاهی خارج از ایران می‌آمدم. همه‌چیز برایم تازه و شگفت‌انگیز بود. اما هرگز تصور نمی‌کردم که این ترانه و این خواننده ناشناس اینگونه با روحم بازی کند. بلند شدم و رفتم غرفه‌ای که این ترانه را پخش می‌کرد. گفتم این صدای کیست؟ گفت: کاظم الساهر. گفتم شعر از کیست؟ گفت: نزار قبانی. حق داشتم. آخر نزار شاعر عشق بود و می‌گفت که همه اعضای خانواده‌اش عاشق به دنیا آمدند و عاشقانه زیستند و حتی برخی خودکشی کردند. پرسیدم. اسم آلبوم چیست؟ گفت: حافیه القدمین (برهنه‌پا). از نمایشگاه که بیرون آمدم همان روز یک نوار کاست حافیه القدمین خریدم. البته دستگاه ضبط یا پخش نداشتم که گوش کنم. خریدم تا بعدها گوش کنم و گوش کردم بارها و بارها. هنوز هم ریتم تندش را نمی‌توانم تحمل کنم، اما مفاهیم و لحن خواندنش برایم همچنان تازگی دارد. عشق، وطن، امید، پایداری، تصویرآفرینی و حس‌آمیزی در سراسر این ترانه جاری است: «ای وطنی که در آن ‌زاده می‌شوم، در آن به خاک سپرده می‌شوم و در آن نوشته‌های خود را منتشر می‌کنم.»

سید حسن اسلامی اردکانی

ستون در ستایش جزییات / صفحه آخر روزنامه اعتماد، چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰


#فرهیختگان

Comments

Be the first to add a comment