ارواح مردان آسمانی شاد باد خداوند زندگان را برای ما نگه دارد🙏🙏🙏🙏
Ali
👆زندهیاد محمدرضا حکیمی آخرینِ خیلِ "آرزواندیشان" درباره اسلام بود. "آرزواندیشی" درباره اسلام، به بامداد جریان هویتطلب اخوانالمسلمین در بیش از یکقرن پیش برمیگردد که شعارِ تا امروز برقرار ماندهشان "الاسلامُ هوَ الحَلّ" (اسلام راهحل است) بود. اخوانیها میخواستند تا در اسلام آرمان "خودکفاییفرهنگ" را بیابند، آرمانی که پژواکدهنده مبارزات ضداستعماری و واکنشی به "تجدد" بود. همچنانکه "آرزوها" عوض میشد، آرزواندیشان نیز آرزوهای نویی را بر اسلام افکندند که گاهی به ورای آن میرفت که اخوانیان فکندند. درایران میتوان آخرین این گروه این آرزواندیشان را پیش از محمدرضاحکیمی، نخشب و بازرگان و صدالبته علیشریعتی دانست که اینیکی در آرزواندیشی، چهارنعل به وادی جنون تاخت.
نکته بسیار محوری در همه طیفهای متکثر این جریانهای هویتطلبِ آرزواندیش آن بود که آنان کمترین عنایتای به "واقعیتِ" اسلام نداشتند، هرگز! بلکه برای آنان اسلام میدانی برای پژواک دادن آرزوهایشان بود تا در خیال خویش هرچه دوست دارند را در اسلام ببینند و بیابند؛ درمورد نخشب و شریعتی و حکیمی این آرزو "سوسیالیسم" بود.
همانطور که صوفیه از قرون سوم و چهارم هجری به بعد قرآن و احادیث را تفسیر به رای کردند تا آموزهها و انگارههای ناموجود را از آن برآوردند، این آرزواندیشان امروزین نیز دست به تفسیر به رای قرآن و احادیث و تاریخ اسلام زدند تا اولا گزینشهایی دلبخواه را از اسلام برآورند و ثانیا انگارههایی کمرنگ را در این منابع بسیار پررنگ بل محوری قلمداد کنند.
چنین شد که ابوذر "انقلابِ سوسیالیست" شد و علیابنابیطالب و پسرش امامحسین منادی "عدالت" شدند. این درحالیکه آنان هرگز خوش نداشتند تا پدیدارهایی چون حسنابنعلیِ "سازشکار" یا شورشگرانی حسن مثنی و زید را در چشمانداز نگاه خویش ببینند. زیرا اولی نقیض "انقلابگری" بود و دومی خارج از فرقهناجیه اثنیعشریه! درهمین راستای دواعی گزینشگر و آرزوخواه این گروه هرگز اشارهای به ثروتهای هنگفت و زندگی اشرافی ائمه شیعه پس از علیابنابیطالب، بویژه امامجعفرصادق و امام باقر و امام رضا نکردند. هیچیک از این ائمه برخلاف علی ابنابیطالب که کشاورزی و نخلکاری میکرد، در تمام عمرشان سنگ روی سنگ نگذاشتند و چنان دارایان هنگفتی شدند! وقتی این آرزواندیشان به اصل آن اشرافیت ائمه اشارتی نکردند، طبعا هرگز سخنی هم ازآن نگفتند که این ثروتهای انبوه از تاراج ملتهای منکوبِ "فتوح" شده برآمده بود، از فرش بهارستانِ کاخ تیسفون گرفته تا پلاسها و فقیرانههای اندوخته دسترنج سالیان دهقانهای "کافر حربی" غارتشده که به "غنیمت" به دارالاسلام فرستادهمیشد تا از زمان عمرابنخطاب به بعد برحسب نزدیکیِخاندانی به پیامبر و سبقت دراسلام بین اعراب تقسیم گردد و ناچیزی هم دراین میانه به آن عرب بیابانگرد برسد. ناگفته پیداست که ائمهشیعه بزرگترین بهره از غنایم را از بیتالمال دریافت میداشتند.
چنین بود که امامجعفرصادق چنان در تجمل و تبرج تیزتاخت که ردای حریرِ بسیار گرانبها (تا ۶۰۰۰ دیناری هم نوشته شده است) بر تن میکرد، تا مورد اعتراض یکی از ارادتمنداناش واقع گشت که پدر تو (یعنیعلی) پلاسپاره میپوشید و تو این میپوشی! و جواب دندانشکن گرفت که او نداشت ولی من دارم!
هیچیک از محمدرضا حکیمی و محمدتقیشریعتی که احاطه بر منابع تاریخ اسلام داشتند و امثال آنچه در بالا گفتم را که به تواتر در تواریخ اسلام نقل شده را نیک میدانستند، حتی کلمهای از آنهمه نگفتند، چون ویرانگرِ نظریه "عدالت"شان درباره اسلام بود! (برای ثروتهای افسانهای صحابه و خاندان پیامبر به کتاب "درکشاکش دین و دولت" محمدعلی موحد و ارجاعات آن نگاهی بیندازید).
مرگ حکیمی را باید پایان این آرزواندیشیِ رسواتر از رسوا گرفت، زیرا محققین امروزین مسلمان تلاش دارند تا ولو اندکی هم شده به آنچه در تاریخ اسلام "واقعیت" بود، اندک عنایتی داشته باشند. این "بلوغ" هم از پیامدهای ناخواسته انقلاب ۵۷ شد.
"بلوغِتاریخی" فراوردهای دردناک است که مفتومسلم حاصل نمیشود. این آگاهی دردناک که واقعیتهای تاریخی اسلام ابدا انطباقی با دلخواستههای ما ندارد، آهسته و پیوسته دارد ببار میآید، تا نسل بعدی محققین ما از اسلام، این پدیدارتاریخی را با سوگیری آرزوخواه بازهم کمتری در مطالعه بگیرند.
خداوند زندگان را برای ما نگه دارد🙏🙏🙏🙏
همچنانکه "آرزوها" عوض میشد، آرزواندیشان نیز آرزوهای نویی را بر اسلام افکندند که گاهی به ورای آن میرفت که اخوانیان فکندند. درایران میتوان آخرین این گروه این آرزواندیشان را پیش از محمدرضاحکیمی، نخشب و بازرگان و صدالبته علیشریعتی دانست که اینیکی در آرزواندیشی، چهارنعل به وادی جنون تاخت.
نکته بسیار محوری در همه طیفهای متکثر این جریانهای هویتطلبِ آرزواندیش آن بود که آنان کمترین عنایتای به "واقعیتِ" اسلام نداشتند، هرگز! بلکه برای آنان اسلام میدانی برای پژواک دادن آرزوهایشان بود تا در خیال خویش هرچه دوست دارند را در اسلام ببینند و بیابند؛ درمورد نخشب و شریعتی و حکیمی این آرزو "سوسیالیسم" بود.
همانطور که صوفیه از قرون سوم و چهارم هجری به بعد قرآن و احادیث را تفسیر به رای کردند تا آموزهها و انگارههای ناموجود را از آن برآوردند، این آرزواندیشان امروزین نیز دست به تفسیر به رای قرآن و احادیث و تاریخ اسلام زدند تا اولا گزینشهایی دلبخواه را از اسلام برآورند و ثانیا انگارههایی کمرنگ را در این منابع بسیار پررنگ بل محوری قلمداد کنند.
چنین شد که ابوذر "انقلابِ سوسیالیست" شد و علیابنابیطالب و پسرش امامحسین منادی "عدالت" شدند. این درحالیکه آنان هرگز خوش نداشتند تا پدیدارهایی چون حسنابنعلیِ "سازشکار" یا شورشگرانی حسن مثنی و زید را در چشمانداز نگاه خویش ببینند. زیرا اولی نقیض "انقلابگری" بود و دومی خارج از فرقهناجیه اثنیعشریه!
درهمین راستای دواعی گزینشگر و آرزوخواه این گروه هرگز اشارهای به ثروتهای هنگفت و زندگی اشرافی ائمه شیعه پس از علیابنابیطالب، بویژه امامجعفرصادق و امام باقر و امام رضا نکردند. هیچیک از این ائمه برخلاف علی ابنابیطالب که کشاورزی و نخلکاری میکرد، در تمام عمرشان سنگ روی سنگ نگذاشتند و چنان دارایان هنگفتی شدند!
وقتی این آرزواندیشان به اصل آن اشرافیت ائمه اشارتی نکردند، طبعا هرگز سخنی هم ازآن نگفتند که این ثروتهای انبوه از تاراج ملتهای منکوبِ "فتوح" شده برآمده بود، از فرش بهارستانِ کاخ تیسفون گرفته تا پلاسها و فقیرانههای اندوخته دسترنج سالیان دهقانهای "کافر حربی" غارتشده که به "غنیمت" به دارالاسلام فرستادهمیشد تا از زمان عمرابنخطاب به بعد برحسب نزدیکیِخاندانی به پیامبر و سبقت دراسلام بین اعراب تقسیم گردد و ناچیزی هم دراین میانه به آن عرب بیابانگرد برسد. ناگفته پیداست که ائمهشیعه بزرگترین بهره از غنایم را از بیتالمال دریافت میداشتند.
چنین بود که امامجعفرصادق چنان در تجمل و تبرج تیزتاخت که ردای حریرِ بسیار گرانبها (تا ۶۰۰۰ دیناری هم نوشته شده است) بر تن میکرد، تا مورد اعتراض یکی از ارادتمنداناش واقع گشت که پدر تو (یعنیعلی) پلاسپاره میپوشید و تو این میپوشی! و جواب دندانشکن گرفت که او نداشت ولی من دارم!
هیچیک از محمدرضا حکیمی و محمدتقیشریعتی که احاطه بر منابع تاریخ اسلام داشتند و امثال آنچه در بالا گفتم را که به تواتر در تواریخ اسلام نقل شده را نیک میدانستند، حتی کلمهای از آنهمه نگفتند، چون ویرانگرِ نظریه "عدالت"شان درباره اسلام بود! (برای ثروتهای افسانهای صحابه و خاندان پیامبر به کتاب "درکشاکش دین و دولت" محمدعلی موحد و ارجاعات آن نگاهی بیندازید).
مرگ حکیمی را باید پایان این آرزواندیشیِ رسواتر از رسوا گرفت، زیرا محققین امروزین مسلمان تلاش دارند تا ولو اندکی هم شده به آنچه در تاریخ اسلام "واقعیت" بود، اندک عنایتی داشته باشند. این "بلوغ" هم از پیامدهای ناخواسته انقلاب ۵۷ شد.
"بلوغِتاریخی" فراوردهای دردناک است که مفتومسلم حاصل نمیشود. این آگاهی دردناک که واقعیتهای تاریخی اسلام ابدا انطباقی با دلخواستههای ما ندارد، آهسته و پیوسته دارد ببار میآید، تا نسل بعدی محققین ما از اسلام، این پدیدارتاریخی را با سوگیری آرزوخواه بازهم کمتری در مطالعه بگیرند.