هشت سال پیش، احمد قابل نازنین در ابتدای آبان ماه روی در نقاب خاک کشید و به سمت بی سو پرواز کرد. کتاب « حجاب در ترازو» خود را که سه سال و نیم پیش در لندن منتشر شد، به او تقدیم کردم؛ به « روح پاک احمد قابل، خورشید سواری که وسیع بود و تنها».
خوش دارم به مناسبت در رسیدن سالگرد در گذشتِ آن عزیز سفر کرده، بخشی از نوشته خود را که چند سال پیش در سوگ او نوشتم، باز نشر کنم:
" «صداش/ به شکل حزن پریشان واقعیت بود/ و پلک هاش مسیر نبض عناصر را/ به ما نشان داد/ و دست هاش هوای صاف سخاوت را/ ورق زد / و مهربانی را/ به سمت ما کوچاند». سال گذشته همین روزها بود که خبر تلخِ کوچ ابدیِ مرحوم احمد قابل را شنیدم، خورشید سواری که رنج خود و راحت یاران را طلبید و نا بهنگام به سمتِ بی سو پرواز کرد. از شنیدن این خبر، منقلب شدم و در بهتی عمیق فرو رفتم؛ آسمان ضمیرم برای مدتی بارانی بود و گونه هایم مدام تر می شد. ایامی که ایران بودم، توفیق دیدار و هم صحبتی با او را چند بار پیدا کردم. صفا، یکرنگی، دلیری، حریت و صداقت در او موج می زد؛ مرحوم قابل در ابراز آراء شاذ و نامتعارفِ دینی و سیاسی خویش، ملاحظه و پروایی نداشت و در این راه البته ناملایمات بسیاری را به جان خرید؛ گویی این صفاتِ حسنه را از استادش مرحوم آیت الله منتظری به ارث برده بود. سبکبار و سبکبال و خفیف المؤونه بود و مصداق این سخن حکیمانۀ امیر المؤمنین: « تخفّفوا تلحقوا». از مال دنیا اندوختۀ چندانی نداشت و قناعت پیشه کرده بود؛ ردای روحانیت را از تن به در آورده و از طریق دین ارتزاق و امرار معاش نمی کرد. تا زمانی که زنده بود، کمتر کسی می دانست که مدت مدیدی در جبهه ها حضور داشته و در دوران جنگ 8 ساله، برای دفاع از خاک این مرز و بوم، بی مزد و منت جنگیده ..... چند وقت پیش مصاحبۀ مادر و همسر محترم و رنجدیدۀ مرحوم قابل با نشریه « اندیشه پویا» را خواندم و خاطره آن بزرگمرد در ضمیرم مجددا زنده شد و بغضی گلویم را فشرد. درود بیکرانِ خداوند بر این عزیز سفر کرده باد! اکنون که فرسنگ ها دورم، پیام پر از رحمت و وفای خود را به گوش باد صبا می خوانم تا مگر به مزار پاک او رساند:
ای صبا ای پیک دور افتادگان/ اشک ما بر خاک پاک او رسان".