سالی یک بار،
به وقت اول ماه مه؛
به اجبار یادشان میآید
شانه های ما را بالا بروند
برای نصب پلاکارد
-روز جهانی کارگر مبارک
بر پیشانی شکستهی کارخانهای
که نان مان را یک عمر
آجر پخت.
ما کهایم؟!
چه فرقی میکند مرد یا زن بودن مان؟!
لهجهی کارگریمان از دور
داد میزند .
ما آنقدر کارگریم
یادمان میرود دستهایمان
برای آچار و بیل است
یا برای در آغوش گرفتن!؟
خروسخوان هر روز،
-اگر خروسی مانده باشد
میافتیم از دست خودمان
و هر گرگ و میش
خودمان را جمع میکنیم
از بساط زندگی.
و هر شب لای انگشتانمان
دود میشویم.
کارگر نیازی به پلاکارد ندارد
به گمانم
باید بلند شوم
شانه های خودم را بالاتر بروم
برای برداشتن پلاکاردی
که نمینویسد
چرا عمری نان کارگران آجر پخته می شود؟!
«فخرالدین احمدی سوادکوهی»
#زن_زندگی_آزادی
#انقلاب_ایران
@designmanufacturing