ما به این همیانهای کوچک پارچهای در گیلکی میگوییم «کیسَئیْ» (کیسهی کوچک). در روستای ما رسم بر این بود که در نخستین ساعتهای روز نخستنوروز (صبح یا عصر، بسته به زمان سال تحویل) ما کودکان روستا، دختر و پسر، هر کدام با یکی از این کیسههای پارچهای، جمع میشدیم و خانهبهخانه میرفتیم و داد میزدیم «خألَئیْ، خألَئیْ،عَیْدي هأدي» (خاله جان، خاله جان، عیدی بده) و معمولاً مادر یا مادربزرگ آن خانه مسئول دادن عیدی به تمام بچههای روستا بود! در شبهایی که روز بعدش نوروز بود، مادرم سه تا از این کیسهها درست میکرد و بالای سر من و خواهر کوچک و برادرم میگذشت تا فردایش با دیگر بچهها در محل بچرخیم و عیدی بگیریم. آنقدر شوق داشتن این کیسهها را داشتیم که تا صبح خوابمان نمیبُرد و بر سر زیباتر بودنِ کیسهمان رجز میخواندیم! ما بزرگ شدیم و این رسم هم برچیده شد. این آخرین کیسهی ساخت مادرم است. همیشه از اینها داشت. این را خیلی پیشتر زیر لباسم آویزان کرده بود. داخلش بادام زمینی و دیگر آجیلها بود؛ برای معطل کردنِ نوههایش هنگام لج کردن و گریستن. حالا فردا نوروز است و بالای سرم از این کیسهها نیست. یادت بهاری مادر جان.
4 comments
A.V
چه کیسه خوشگلی و چه رسم زیبایی بوده. مرا وسوسه کردید چند تا کیسه زیبا بدوزم برای آجیل و اینجور چیزها. به جای کیسه های زشت بلاستیکی.... یاد همه مسافران بهاری. و
رسم بسیار قشنگی بوده. شاید یادداشت جداگانهای درموردش نوشتم. خیلی لذت داشت برای کودکان روستا. حتماً بدوزید و داشته باشید. مادرم بالایش نخ میانداخت و خیلی راحت و محکم بازوبسته میشد. گاهی از پارچههای اضافی خانه اینها را میساخت. قدیمها سبک زندگی طوری بود که چیزی دور ریخته نمیشد