تسبـیح
ماه ها او را می دیدم که آن گوشه ی اردوگاه، سنگ های ریز را بر زمین سیمانی می کشید. گاهی کمی آب می ریخت تا سنگ ها بهتر ساییده شوند. گاهی هم به سر انگشتانش نگاه می کرد که ساییده و مجروح می شدند.
روزی که کار را تمام کرد، آن را جلوی چشمانش گرفته بود و لبخند می زد. زیر لب هم چیزی می گفت. تسبیحی نود و نه دانه، یکدست و سیاه که رشته ای تابیده از نخ، از میانشان عبور می کرد.
حالا دیگر هدیه مادر آماده بود. چند روز دیگر نماینده های صلیب سرخ می آمدند و او امیدوار بود بتواند آن را به همراه نامه ای به مادر برساند.
روز بعد وقتی تفتیش عراقی ها در آسایشگاه تمام شد، او را سر جایش دیدم، نشسته بود و هیچ نمی گفت .
نزدیک رفتم و سلامش کردم.
با لبخندی تلخ به آرامی گفت: « عراقی ها تسبیح را بردند»
بخشی از کتاب مصور 《رهاورد غربت》
اداره اسناد، مدارک، کتابخانه و انتشارات
موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
@hdmlib