زن و شوهری نیمه شب در محلهای راه میرفتند، لاتهای مستی جلویشان را گرفتند و گفتند یا هردویتان را میکشیم یا زن باید برایمان برقصد. زن رقصید. لاتها رهایشان کردند. مرد ناراحت شد و زن که دید مرد از او رویگردان است گفت، خودت دیدی که شرطشان این بود و اگر این کار را نمیکردیم ممکن بود هردویمان را بکشند، شرط عقل رقصیدن بود. مرد گفت بله، شرط آنان رقصیدن بود، ولی خوشرقصی نبود. آنها نمیدانستند تو رقاص خوبی هستی، میتوانستی با یک تکان سر، دست و کمر کار را تمام کنی، لزومی به یک ساعت سینه لرزاندن و باسن چرخاندن و عشوهریزی نبود. تو خوش رقصی کردی چون خودت خواستی…