📖 مطالعه کتاب #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجاکرد
قسمت پانزدهم:
📌 دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.
هر زمان که احساس پیشرفت می کرد، در راهروها گم می شد. به نظر می آمد که پیشرفتش دو قدم به جلو و یک قدم به عقب است.
این جستجو برایش حکم یک مبارزه را داشت. اما، باید اقرار می کرد که برگشتن اش به داخل هزارتو و به دنبال پنیر گشتن، آن قدر هم سخت نبود که ابتدا تصور می کرد.
با گذشت زمان، از خود می پرسید که آیا انتظار پیدا کردن پنیر جدید کاری واقع بینانه است؟
نمی دانست که آیا لقمه ای بزرگتر از دهانش برداشته است یا نه؟
سپس خندید، زیرا به یاد آورد که تا آن لحظه لقمه ای در کار نبوده است.
هرگاه که مأیوس می شد، به خود نهیب می زد. کاری که در حال انجامش بود، با تمام دشواری ها، از ماندن در وضعیت بی پنیری خیلی بهتر بود.
تصمیم گرفت به جای این که اجازه دهد شرایط بر او چیره شود، خود بر شرایط چیره شود.
سپس با خود گفت:
اگر اسنیف و اسکری می توانند به جستجوی خود ادامه دهند، من هم می توانم.
بعدها وقتی به اتفاقات گذشته فکر کرد، پی برد که برخلاف اعتقاد قبلی اش، پنیر در ایستگاه قبلی شبانه ناپدید نشده بود، مقدار پنیری که آنجا بوده به تدریج کمتر می شده، و آنچه باقی مانده، کهنه و بدمزه شده بود.
حتی شاید کپک هم زده بوده، هرچند که در آن موقع به این موضوع توجهی نداشته است. در هرحال، مجبور بود تصدیق کند که اگر می خواست، احتمالاً می توانست آنچه را که در حال وقوع بود حس کند؛ اما نخواسته بود....
✅ برای خواندن قسمت های قبلی کتاب برروی #چه_کسی_پنیر_مرا_جابجا_کرد کلیک کنید.
🆔 @Sobhan_Institutes