🔸در باب چیستی و چگونگی «جعبه ابزاری برای فلسفیدن»
🔺یاد دارم در ایام جوانی چنان که افتد و دانی سر کلاسها و سخنرانیها و بحثهای فلسفی چیزهایی به گوشم میخورد که برایم چندان قابل هضم نبود. استادها و آنها که ژست فلسفی عمیق و منطقی داشتند (با آن عینکهای گرد) موقعیتهای داستانی خاصی را خلق میکردند و با جدیت خاصی نتیجههای فلسفی عمیق و منطقی میگرفتند. مثلاً داستان آن کس که صبح از خواب بلند شد و لیوانی روی میز دید حاوی مایعی شفاف و آن را خورد و گفت «عه! آب!» اما نمیدانست شب قبلش یک عده آدم بیکار او را از زمین به سیارۀ دیگری منتقل کردهاند کاملاً شبیه زمین (سیارۀ دوقلوی زمین) با یک تفاوت جزئی: در این سیاره همه چیز مثل زمین است جز اینکه فرمول شیمیایی آب «هاش دو او» نیست بلکه «ایکس وای زی» است. این قصه را میگفتند و آنگاه در باب چیستی آب و ذات و ماهیت و فلان و بهمان میفلسفیدند و ما انگشت به دهان. (اصل قصه از پاتنم است.)
🔺در فلسفه از این گونه داستانها زیاد است. یکی از مشهورترینهایش داستان «اتاق چینی» است. داستان آن شخص که درون اتاقی محبوس بود و دستورالعملی داشت برای اینکه چگونه یک سری علائم چینی را به یک سری دیگر از علائم چینی تبدیل کند. این اتاق یک دریچه کوچک هم داشت که میشد از طریق آن کاغذهایی حاوی علائم چینی را به داخل اتاق فرستاد و کاغذهایی حاوی علائم چینی را از اتاق دریافت کرد. در این داستان آن فرد داخل اتاق چینی نمیدانست اما دستورالعملهای مفصل و دقیقی داشت که به او امکان میداد علائم چینی را طوری دستکاری کند که افراد خارج از اتاق گمان کنند کسی داخل اتاق هست که چینی میداند. اما ما که داستان را درست کردیم میدانستیم آن فرد چینی نمیداند. پس تناقضی رخ میداد: آن فرد چینی میداند اما چینی نمیداند! هاها! پس «چینی دانستن» چیزی است بیشتر از «دستکاری علائم». (قصه مال جان سرل است.)
🔺من شخصاً با این هنرنماییها مشکل داشتم. نه اینکه با داستان درست کردن مشکل داشته باشم. مشکلم این بود که اگر اینها داستان درست میکنند و نتیجه دلخواهشان را میگیرند چرا ما نکنیم؟ این داستان کلی جزئیات دارد که داستانگو آنها را پیشفرض گرفته است و با تغییر آنها نتایج تغییر میکند. اصلاً داستان «اتاق چینی» چه فرقی با «تست تورینگ» دارد؟ «گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد؟»
🔺در این وادی سرگشته بودم تا اینکه با آقا دنیل دنت آشنا شدم که میگفت «داستان اتاق چینی برای این ساخته شده که شهود ما را پمپ کند.» خیلیها گمان کردند دنت میخواهد جان سرل، این همدرس و دشمن دیرینهاش را، تحقیر کند. اما برعکس! دنت میخواست بگوید این کاری که تو میکنی بد نیست اما بدان میتوان دکمههای «پمپ» تو را (یعنی همین داستان را) طوری دستکاری کرد که «شهود» دیگری را پمپ کند و نتیجۀ دیگری حاصل شود. حس کردم یک چیزی در مغزم تکان میخورد. انگار چیزی داشت چیز دیگری را پمپ میکرد. دانستم دنت با این حرفش «پمپی» در مغز من کار گذاشته.
🔺دنت کتابی دارد با عنوان
Intuition Pumps And Other Tools for Thinking
پمپهای شهود ترجمۀ بدیست چون اصلاً آن حسی که یک انگلیسیزبان از «پمپ» دارد ما نداریم. ایدۀ دنت در کتاب این است که «پمپهای شهود» رایج در فلسفه و علم را در معرض دید عموم قرار دهد. صدالبته با تنظیمات خاص خودش. ایدۀ این دوره از این کتاب درآمده اما محتوای آن لزوماً منطبق بر محتوای کتاب نخواهد بود چون نتوان ریخت «بحر را در کوزهای...» اما سعی بر این است که بخشهای کوچکی از دنیای فلسفه را با عینک دنت (و رفیق شفیقش هافستادر) مرور کنیم.
————————
🆔:
@philsharif