مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار (دامپزشک) رفت که دوا کن.
بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور (قاضی) بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشنرای
به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافندهست
نبرندش به کارگاه حریر
#گلستان_سعدی
حکایت چهاردهم
پینوشت: جز حوزه درمانی و اخلاقی، به گمانم مصداق سیاسی هم دارد!
@flith