۱. انرژی بسیار و سختکوش. رهبران بزرگ تاریخ، معتاد و دیوانه کار بودند. از مشهورترین رهبران، چرچیل (Churchill) نخستوزیر بریتانیا در دوران جنگجهانی دوم تا مارگارت تاچر (Margaret Thatcher)، هلموت فون مولکته پدر (Helmuth von Moltke) و Marshal Ivan Konev همگی به کار کردن وابستگی شدیدی داشتهاند. چرچیل تقریباً کل زندگی خودش در دوران جنگ جهانی دوم را فدای کار کرد، او طی ۶ سال کامل در جنگ جهانی فقط هشت روز تعطیلات داشت که ۶ روز از این هشت روز را به ماهیگیری در کانادا و دو روز را به شنا در فلوریدا گذراند. اما در همان سفر دو روزه هم نامههای اداری نخستوزیری خود را بررسی میکرد و تمام روزنامهها را میخواند. او همچنین در طول جنگ، دو دوره سنگین بیماری ذاتالریه را تحمل کرد و همزمان با بیماریاش همچنان کار میکرد. انرژی، ویژگی تقریباً شیطانی است که بهسختی توصیف میشود و شکلهای متعددی دارد. بدون تردید چرچیل سرشار از انرژی بود، با اینحال بیشتر اوقات تا ظهر میخوابید. James Stuart معاون رهبر حزب وینستون چرچیل درباره او میگوید: «یکی از ویژگیهای اصلی شخصیت چرچیل، تمرکز بود. شاید این مسئله آنقدر واضح نبود اما او به هیچ چیزی به جز کاری که باید انجام میداد فکر نمیکرد.»
۲. توانایی برنامهریزی و وفق یافتن. توانایی رهبر در برنامهریزی با دقت بالا اهمیت زیادی دارد. آیزنهاور (Eisenhower) میگوید: «طرح و برنامهها بیارزش هستند. این برنامهریزی است که اهمیت دارد». گاهی فراموشمان میشود که یکی از موفقترین طرح و برنامههای جنگ در تاریخ معاصر یعنی حمله هیتلر علیه غرب که باعث سرنگونی و شکست فرانسه، بلژیک، لوگزامبورگ و هلند در شش هفته در می و ژوئن ۱۹۴۰ شد، تنها یک نقشه اولیه و اصلی نبود. زمانی که نقشههای اولیه به صورت تصادفی فقط چند روز پیش از حمله لو رفت و به دست متفقین افتاد، اریش فن مانشتاین (Erich von Manstein) نقشه دیگری کشید. با همین نقشه به متفقین حمله کرد، خط پدافندی ماژینو (که فرانسویها در مرز خود با آلمان ساخته بودند و در جنگ جهانی دوم آلمانیها آن را در هم شکستند) از بین رفت و با خاک یکسان شد. آنها از معبر جنگل کوهستانی Ardennes عبور کردند که غیرقابل عبور بود و آلمانها طی ۶ روز از Sedan عبور کردند و به کرانه Channel در Abbeville رسیدند. تعداد انگشتشماری از این چنین نقشههایی در طول تاریخ وجود دارد که تا به این حد موفق بودهاند. ۳. حافظه عالی برای برنامهریزی و بهطور کلی برای رهبری، داشتن حافظه خوب بسیار مفید و ضروری است. چرچیل حافظه تصویری فوقالعادهای داشت. او گاهی بیش از ۳۰ ساعت زمان برای حفظ کردن سخنرانیهایش صرف میکرد و مدام آنها را تمرین میکرد تا بدون اشتباه و کامل بتواند آنها را ادا کند و حتی متن سخنرانیهایی که اصلاً قرار نبود برگزار شود را هم آماده میکرد تا شاید در آینده از آنها استفاده کند. ناپلئون هم از دیگر رهبران بزرگ تاریخ است که حافظه عالی داشت و حتی در کالسکهاش میتوانست آرایش تمام واحدهای ارتش خود را از نظر جغرافیایی تعیین کند. ۴. شانس هرچند که پیشبینی غیرممکن است اما رهبران باید علاوه بر باهوش بودن، خوششانس هم باشند. ناپلئون پیش از آنکه کسی را به مقام مارشالی منصوب کند، میخواست بداند که آیا ژنرالهایش خوششانس هستند یا خیر. چراکه معتقد بود شانس نقش زیادی در رهبری جنگ ایفا میکند. نقش شانس و احتمال (پیشامدها) در تاریخ به اندازهای اهمیت دارد که خود میتواند یک کتاب کامل باشد. شانس مبانی حزب ویگ (Whig)، نظریههای مارکسیست و جبرگرایی تاریخ را از بین برده است. ۵. درک احساسات عمومی یک رهبر خوب و بزرگ باید گستره اقتصادی و سیاسی که در آن به مبارزه میپردازد را بشناسد. فرانکلین روزولت احتمالاً زودتر از آنچه که اتفاق افتاد، قصد داشت که آمریکا را وارد جنگ جهانی دوم کند. اما در انتخابات ۱۹۴۰ روزولت مجبور شد برای حفظ آبروی کاخ سفید و مواجهه با طوفانی که درحال وقوع بود، در بوستون به پدر و مادران آمریکایی قول دهد که «قرار نیست پسرانتان به هیچ جنگ خارجی اعزام شوند». یک رهبر باید واقعگرا باشد و قدر تکتک لحظات را بداند تا در موقع مناسب بتواند احساسات عمومی را تغییر دهد. به همین دلیل فرانکلین دلانو روزولت (FDR) توانست به وعدههای انتخاباتیاش پایبند بماند. آبراهام لینکلن هم رهبر جنگی عالی بود. او در انجام مذاکرات ضروری، اخراج ژنرالهای خائن یا ژنرالهایی که کمکاری میکردند و سخنرانیهای فوقالعاده توانست به بیرقیبترین رهبر جنگی در آمریکا تبدیل شود.